دفتر شعر
۱۹۱ شعر در این دفتر
دوشینه شبم بود شبیه یلداآن مونس غمگسار نآمد عمدا
حمامی را بگو گرت هست صوابامشب تو بخسب و تون گرمابه متاب
گر باد پریر خود نرگس بفراختدی درع بنفشه نیز بر خاک انداخت
آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوختوز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت
باد آمد و گل بر سر مِیخواران ریختیار آمد و می در قدح یاران ریخت
لاله چو پریر آتش شور انگیختدی نرگس آب شرم از دیده بریخت
چون دلبر من به نزد فصّاد نشستفصّاد سبک دست سبک دستش بست
در مرو پریر لاله آتش انگیختدی نیلوفر به بلخ در آب گریخت
هر لحظه غمی به مستمندی رسدتتیری به جفا به دردمندی رسدت
خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشتبر برگ گل و بنفشه ناگاه نبشت
هنگام صبوح گر بت حورسرشتپُر می قدحی به من دهد بر لب کشت
با من لب تو چو زلف تو بسته چراست؟چشم خوش تو خصم من خسته چراست؟
گفتی که بدین رخان زیبا که مراستچون خلد، وثاق تو بخواهم آراست
بازار دلم با سر سودات خوشستشطرنج غمم با رخ زیبات خوشست
در میکده پیش بت تحیّات خوش استبا ساغر یک منی مناجات خوش است
صحّاف پسر که شهرهٔ آفاق استچون ابروی خویشتن به عالم طاق است
ایام چو آتشکده از سینهٔ ماستعالم کهن از وجود دیرینهٔ ماست
افسوس که اطراف گلت خار گرفتزاغ آمد و لاله را به منقار گرفت
گفتم که لبم به بوسهای مهمان استگفتا که بهای بوسهٔ من جان است
دریای سرشک دیدهٔ پر نم ماستوآن بار که کوه برنتابد غم ماست
آن بت که رخش رشک گل و یاسمن استوز غمزهٔ شوخ فتنهٔ مرد و زن است
با خصم منت همیشه دمسازیهاستبا ما سخنت ز روی طنازیهاست
گیسو به سر زلف تو درخواهم بستتا بنشینی چو دوش نگریزی مست
آن کودک نعلبند داس اندر دستچون نعل بر اسب بست از پای نشست