دفتر شعر
۱۹۱ شعر در این دفتر
چون با دل تو نیست وفا در یک پوستدر چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست
جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوستاز تار دو زلفش تن من بستهٔ اوست
آتشروئی پریر در ما پیوستدی آب رخم ببرد و عهدم بشکست
دل جای غم توست چنان تنگ که هستگل چاکر روی تو به هر رنگ که هست
چندان که نخواهی غم و رنجوری هستدر دوستیت آفت مهجوری هست
در خانهٔ تو آنچه مرا شاید، نیستبندی ز دل رمیده بگشاید، نیست
امشب شب هجران و وداع و دوریستفردا دل را بدین سبب رنجوریست
در آتش دل پریر بودم بنهفتدی باد صبا خوش سخنی با من گفت
سرمایهٔ خرمی بجز روی تو نیستوآرامگه خلق بجز کوی تو نیست
ما را به دم پیر نگه نتوان داشتدر حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت
شبها که به ناز با تو خفتم همه رفتدُرها که به نوک غمزه سفتم همه رفت
در عالم عشق تا دلم سلطان گشتآزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت
چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایتتا فرمائی به لعل گوهرزایت
من برخی آبی که رود در جویتمن مردهٔ آتشی که دارد خویت
ای گشته خجل پری و حور از رویتخورشید گرفته وام نور از رویت
در طاس فلک نقش قضا و قدر استمشکل گرهیست خلق از این بیخبر است
سوگند به آفتاب یعنی رویتوآنگاه به مشک ناب یعنی مویت
تیر ستم تو را دلم ترکش بادصد سال بقای آن رخ مهوش باد
آن روز که مرکب فلک زین کردندآرایش مشتری و پروین کردند
در دهر مرا جز تو دلافروز مبادبر لعل لبت زمانه فیروز مباد
بی یاد تو در تنم نفس پیکان باددل زنده به اندُهت چو تن بیجان باد
گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بودآفاق تو را زیر نگین خواهد بود
ای باد که جان فدای پیغام تو بادگر برگذری به کوی آن حورنژاد
چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاددل نیز ز راه دیده بیرون افتاد