دفتر شعر
۱۹۱ شعر در این دفتر
کردی به سخن پریرم از هجر آزادبر وعدهٔ بوسه دی دلم کردی شاد
ز اندیشهٔ این دلم به خون میگرددکآخر کار من و تو چون میگردد
غم با لطف تو شادمانی گرددعمر از نظر تو جاودانی گردد
مشکی که ز چین ختن آهو دارداز چینِ سرِ زلف تو آهو دارد
جانانه هر آن کس که دلی خوش داردجان همه بیدلان مشوش دارد
جان در ره عاشقی خطر باید کردآسوده دلی زیر و زبر باید کرد
شاها فلکت اسب سعادت زین کردوز جملهٔ خسروان تو را تحسین کرد
قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کردبا من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد
بگذشت پریر باد بر لاله و ورددی خاک چمن سنبل تر بار آورد
هر کارد که از کشتهٔ خود برگیردو اندر لب و دندان چو شکر گیرد
آن یار کلهدوز چه شیرین دوزدانواع کلاه از در تحسین دوزد
چشم ترکت چون مست برمیخیزدشور از می و میپرست برمیخیزد
چون زور کمان در بر و دوش تو رسدتیرش به لب چشمهٔ نوش تو رسد
شاها ز منت مدح و ثنا بس باشدوز پیرزنی تو را دعا بس باشد
سرمایهٔ روزگارم از دست بشدیعنی سر زلف یارم از دست بشد
گفتم نظری که عمر من فاسد شدگفتا ز حسد جهان پر از حاسد شد
این اشک عقیق رنگ من چون بچکدآب از دل سنگ و چشم گردون بچکد
سودازدهٔ جمال تو باز آمدتشنه شدهٔ وصال تو باز آمد
ایام بر آن است که تا بتواندیک روز مرا به کام دل ننشاند
تا از تف آب چرخ افراشتهاندغم در دل من چو آتش انباشتهاند
آنها که هوای عشق موزون زدهاندهر نیم شبی سجاده در خون زدهاند
پیوسته خرابات ز رندان خوش باددر دامن زهد و زاهدی آتش باد
گل ساخت ز شکل غنچه پیکانی چندتا حمله برد به حسن، بر تو دلبند
شهری زن و مرد در رخت مینگرندوز سوز غم عشق تو جان در خطرند