دفتر شعر
۱۹۱ شعر در این دفتر
شاهان چو به روز بزم ساغر گیرندبر باد سماع و چنگ چاکر گیرند
بس جور کز آن غمزهٔ زیبات کشندبس درد کز آن قامت رعنات کشند
شب را چه خبر که عاشقان می چه کشندوز جام بلا چگونه می زهر چشند
با هر که دلم ز عشق تو راز کنداول سخن از هجر تو آغاز کند
کس چون تو به عقل زندگانی نکنددر شیوهٔ عشق مهربانی نکند
تا سنبل تو غالیهسائی نکندباد سحری نافهگشایی نکند
آن، کآتش مهر در دل ما افکنددر آب، نظر بر رخ زیبا افکند
منگر به زمین که خاک و آبت بیندمنگر به فلک که آفتابت بیند
شوی زن نوجوان اگر پیر بودتا پیر شود همیشه دلگیر بود
در غربت اگر چه بخت همره نبودباری دشمن ز جانم آگه نبود
در دل همه شرک، روی بر خاک چه سود؟زهری که به جان رسید تریاک چه سود؟
سهمی که مرا دلبر خباز دهدنز سرِ کینه، کز سر ناز دهد
مه بر رخ تو گزیدنم دل ندهدوز تو صنما بریدنم دل ندهد
زیبا بت کفشگر چو کفش آرایدهر لحظه لب لعل بر آن میساید
اشکم ز دو دیده متصل میآیداز بهر تو ای مهرگسل میآید
چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدیدبی چشم تو خواب چشم از چشم رمید
خطت چو بنفشه از گل آورد پدیدآورد خطی که بر سر ماه کشید
بس غصه که از چشمهٔ نوش تو رسیدتا دست من امروز به دوش تو رسید
هرگه که دلم فرصت آن دم جویدکز صد غم دل با تو یکی برگوید
جانا تو ز دیده اشک بیهوده مباردلتنگی من بس است دل تنگ مدار
گر بت رخ توست بتپرستی خوشترور باده ز جام توست مستی خوشتر
ای لعل تو تالانهٔ بستان بهاربادام تو هم ز آب رزان داده خمار
از من صنما قرار مستان آخرمشکن به جفا و جور پیمان آخر
نسرین تو زد پریر بر من آذردی باد ز سنبلت مرا داد خبر