دفتر شعر
۱۹۱ شعر در این دفتر
آهیخت پریر لاله ز آتش خنجردی نیلوفر فکند بر آب سپر
زد لاله پریر در نشابور آذردی برزد از آب مرو نیلوفر سر
چندان بکنم تو را من ای طرفه پسرخدمت که مگر رحم کنی بر چاکر
اشتربانا چو عزم کردی به سفرمگذار مرا خسته و زاینجا مگذر
باید سه هزار سال کز چشمه خوریا کان گهر گردد یا معدن زر
ای پور خطیب گنجه پندی بپذیربر تخت طرب نشین به کف ساغر گیر
با لاله رخان باغ سرو از سر نازمیکرد ز شرح قد خود قصه دراز
از بس که کند زلف تو با روی تو نازبیم است که از رشک کنم کفر آغاز
دلدار کلهدوز من از روی هوسمیدوخت کلاهی ز نسیج و اطلس
دریافتم آخر ز قضا را به شبشصد بوسه زدم بر لب همچون رطبش
در رهگذری فتاده دیدم مستشدر پاش فتادم و گرفتم دستش
من تازهگلی که او نباشد خارشیا بلبل خوشگو که بود غمخوارش
آن دیده که دیدن تو بودی کارشاز گریه تباه میشود مگذارش
در ره چو بداشتم به سوگندانشاز شرم عرق کرد رخ خندانش
ترکم چو کمان کشید کردم نگهشدیدم مه و عقربی به زیر کلهش
ای عقرب زلفت زده بر جانم نیشتیر قد تو مرا برآورده ز کیش
در بستان دوش از غم و شیون خویشمیگشتم و میگریستم بر تن خویش
من مهستیام بر همه خوبان شده طاقمشهور به حسن در خراسان و عراق
تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دلوآزرم وصال تو به جان جوید دل
ای رنج غم تو برده و خوردهٔ دلاندیشهٔ تو به ناز پروردهٔ دل
زین سان که فتاد هجر در راه ای دلترسم نبری جان ز غمش آه ای دل
ای آرزوی روان وای داروی دلبا گونهٔ تو گونهٔ گل شد باطل
ای فتنهٔ خاص ای بلای دل عامخورشید فلک روی تو را گشته غلام
برخیز و بیا که حجره پرداختهاموز بهر تو پردهٔ خوش انداختهام