دفتر شعر
۱۹۱ شعر در این دفتر
هر جوی که از چهره به ناخن کندماز دیده کنون آب درو میبندم
من عهد تو سخت سست میدانستمبشکستن آن درست میدانستم
لعل تو مزیدن آرزو میکُنَدَممی با تو کشیدن آرزو میکندم
رفت آن که سری پر از خمارش دارمچون جان دارم گهی که خوارش دارم
هر ناله که بر سر شتر میکردمدر پای شتر نثار دُر میکردم
ای فاخته مهر چون به تو درنگرمزیبائی طاوس به بازی شمرم
دل کو که به نامه شرح غم آغازمیا جان که ز درد با سخن پردازم
قصاب منی و در غمت میجوشمتا کارد به استخوان رسد میکوشم
در کوی خرابات یکی درویشمز آن خم زکات بیاور پیشم
چون مرغ ضعیف بی پر و بی بالمافتاده به دام و کس نداند حالم
با ابر همیشه در عتابش بینمجویندهٔ نور آفتابش بینم
هر شب ز غمت تازه عذابی بینمدر دیده به جای خواب آبی بینم
تا ظن نبری کز پی جان میگریمزین سان که پیدا و نهان میگریم
نه مرد سجادهایم و نه مرد گلیمما مرد میایم در خرابات مقیم
ما بندگی آن رخ زیبات کنیمو آزادگی طرهٔ رعنات کنیم
زرد است ز عشق خاکبیزی رویموین نادره را به هر کسی چون گویم
زلفین تو سی زنگی و هر سی مستانسی مستاناند خفته در سیمستان
چشم و دهن آن صنم لاله رخاناز پسته و بادام گرفتست نشان
از ضعف تن آنچنان توانم رفتنکز دیدهٔ خود نهان توانم رفتن
قلّاش و قلندری و عاشق بودندر مجمع رندان موافق بودن
دی خوش پسری بدیدم اندر زوزنگو لاف زنی ز خوبرویان زو زن
بر هر دو طرف مزن تو بر، یک سوزنوآن زلف شکسته را ز رخ یک سو زن
دوش از غم هجرت ای بت عهدشکنچون دوست همی گریست بر من دشمن
ای یاد تو تسبیح زبان و لب مناندیشهٔ تو مونس روز و شب من