دفتر شعر
۱۹۱ شعر در این دفتر
کو آن همه زینهار و عهدت با مندر بستن عهد آن همه جهدت با من
از مهر خود و کین تو در تابم مندر چشم تو گوئی به میان آبم من
در دام غم تو بستهای هست چو من؟وز جور تو دل شکستهای هست چو من؟
ای بیخبر از غایت دلداری منفارغ ز دل ستمکش و زاری من
گر خون تو ای بوده پسندیدهٔ منشد ریخته از اختر شوریدهٔ من
افتاده ز محنت من آوازه برونای خانه مهر تو ز دروازه برون
ما را سر ناز دلبران نیست کنونآن رفت و گذشت و دل بر آن نیست کنون
ای زلف تو حلقه حلقه و چین بر چینطغرای خط تو برزده چین بر چین
عشق است که شیر نر زبون آید از اوبحری است که طرفهها برون آید از او
آب ارچه نمیرود به جویم با توجز در ره مردمی نپویم با تو
ابریست که خون دیده بارد غم توزهریست که تریاک ندارد غم تو
ابریست که قطره نم فشاند غم تودر بوالعجبی هم به تو ماند غم تو
دل در ازل آمد آشیان غم توجان تا به ابد بود مکان غم تو
مؤذن پسری تازهتر از لالهٔ مرورنگ رخش آب برده از خون تذرو
چون نیست پدید در غمم بیرون شوای دیده تو خون گری و ای دل خون شو
ای روی تو از تازه گل بربر بهوز چین و خطا و خَلـُّخ و بربر به
معشوقه لطیف و چست و بازاری بهعاشق همه با ناله و با زاری به
ای دست تو دست من به دستان بستهبا زلف تو عهد بتپرستان بسته
اندر دل من ای بت عیار بچهمرغ غم تو نهاده بسیار بچه
ای روی تو ماه را شکست آوردهو ای قد تو سرو را به پست آورده
می خورد به پاییز درخت از ژالهشد مست و شکوفه میکند یک ساله
ای شمع رخت را دل من پروانهوی لطف ترا به هیچ کس پروا، نه
دلدار به من گفت که می بر کف نهداد دل خود ز آب انگور بده
تو مونس غم شبان تاریک نهاییا چون تن من چو موی باریک نهای