دفتر شعر
۱۹۱ شعر در این دفتر
زلف و رخ خود به هم برابر کردیامروز خرابات منور کردی
ای رشته چو قصد لعل کانی کردیبا مرکب بار همعنانی کردی
خندان به دو رخ گل بدیع آوردیواندر مه دی فصل ربیع آوردی
هر گه که تو نعل اسب یکران بندیداغی دگرم بر دل حیران بندی
مر موی تو را چه بود بی آزاریبرخاستن از سر چو تو دلداری
چون اسب به میدان طرب میتازیاز طبع لطیف سحرها میسازی
مضراب ز زلف و نی ز قامت سازیدر شهر تو را رسد کبوتربازی
گر زانکه چو خاکِ ره، ستمکش باشیچون باد همیشه در کشاکش باشی
در سنگ اگر شوی چو نار ای ساقیهم آب اجل کند گذار ای ساقی
گر من به مَثَل هزار جان داشتمیدر پیش تو جمله بر میان داشتمی
از دیده اگر نه خون روان داشتمیرازت ز دل خسته نهان داشتمی
ای تُنگ شکر چون دهن تنگت نیرخسارهٔ گل چون رخ گلرنگت نی
بس خون که بدان دو چشم خونخواره کنیبس دل که بدان دو زلف آواره کنی
در وقت بهار جز لب جوی مجویجز وصف رخ یار سمنروی مگوی
جسمی دارم دلی خراب اندر ویجانی دارم هزار تاب اندر وی
تا کی به هوای دل چنین خوار شویدر دست ستمگری گرفتار شوی
در دل نگذارمت که افگار شویدر دیده ندارمت که بس خوار شوی
چون بند ز نامهٔ تو بگشاد رهیبر دستخط تو بوسهها داد رهی
شفتالوی آبدارت ای سرو سهیآمد ز ره بوسه به دندان رهی
هر گه که به زلف، عنبرِ تر ساییبیم است کزو تازه شود ترسایی
ای بت به سرِ مسیح اگر ترساییخواهم که به نزد ما تو بیترس آیی
هان تا به خرابات حجازی نائیتا کار قلندری نسازی نائی
با روی چو نوبهار و با خوی دئیبا ما چو خمار و با دگر کس چو میی