دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
دل به تدبیر بر آن زلف چو زنجیر افتادوای بر حالت دزدی که به شبگیر افتاد
دلم ز کف سر زلف تو را رها نکنددل از کمند تو وارستگی خدا نکند
تا گرفتار بدان طره طرار شدمبه دوصد قافله دل، «قافله سالار» شدم
بلای هجر تو تنها همان برای من استچه جرم رفت که یک عمر این جزای من است
از غم هجر تو روزگار ندارمغیر وصال تو انتظار ندارم
خَمِ دو طُرّهٔ طَرّارِ یار یکدله بینبه پای دل ز خمش صد هزار سلسله بین
جز سر زلف تو دل را سر و سامانی نیستسر شب تا سحرش غیر پریشانی نیست
از سر کوی تو یک چند سفر باید کردز دل اندیشهٔ وصل تو به در باید کرد
بیخبر از سر کوی تو سفر خواهم کردهمه آفاق پر از فتنه و شر خواهم کرد
ز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداختفغان که هاله به رخسار آفتاب انداخت
می از اندازه فزونش بده ای ساقی بزمتا خراب افتد و ما دست به کاری بزنیم
شکنجِ طُرّهٔ زلفت شکن شکن شده استدلم شکنجه در آن زلف پُر شکن شده است
فتادم از نظر آن لحظهای که دور شدمخوشم به گریه که از دست هجر کور شدم
خسته از دست روزگار شدمماندم آنقدر تا ز کار شدم
عوض اشک ز نوک مژه خون میآیدبا خبر باش دل از دیده برون میآید
مرا هجرت کشد آخر نهانیخوش است آن مرگ از این زندگانی
گر مراد دل خود حاصل از اختر نکنمآسمان، ناکسم ار چرخ تو چنبر نکنم
سزد بر اوج فلک، سرکشی کند سر مناگر به طالع من بازگردد اختر من
وادی عشق چو راه ظلمات آسان نیستمرو ای خضر که این مرحله را پایان نیست
به مرگ دوست مرا میل زندگانی نیست؟ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست؟
به رغم چشم تو بیپا من از شراب شدمخدا خراب کند خانهات خراب شدم
مرا که نیست غم تن چه قید پیرهن استبه تنگ جان من از زندگی ز ننگ تن است
من این جانی که دارم عهد با جانان خود کردمکه گر پایش نریزم دشمنی با جان خود کردم
باز ز ابروی کمان و نوک مژگان زد به تیرمبار الها چارهای کن سخت در چنگش اسیرم