دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
گر رسد دست من به دامانشمیزنم چاک تا گریبانش
پیام دوشم از پیرِ میْفروش آمدبنوش باده که یک ملتی به هوش آمد
نالهٔ مرغِ اسیر این همه بهرِ وطن استمَسلَکِ مرغِ گرفتارِ قفس همچو من است
آورد بوی زلف توام باد زنده بادز آشفتگی نمود مرا شاد زنده باد
لباس مرگ بر اندام عالمی زیباستچه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست
جور این قدر به یک تن تنها نمیشودگویی اگر که میشود حاشا نمیشود
خیال عشق تو از سر به در نمیآیدز من علاج به جز ترک سر نمیآید
دل خوار کرد در بر هر خار و خس مرانگذاردم به حال خود این بوالهوس مرا
حال دل با تو مرا اشک بصر میگویدراز پنهان من از خانه به در میگوید
گذشت زاهد و لب تر ز دور باده نکردببین چه دور خوشی دید و استفاده نکرد
گدای عشقم و سلطان حسن شاه من استبه حسن نیت عشقم خدا گواه من است
هر وقت ز آشیانهٔ خود یاد میکنمنفرین به خانوادهٔ صیاد میکنم
پارتی زلف تو از بس که ز دلها داردروز و شب بیسببی عربده با ما دارد
دوباره فتنه چشم تو فتنه برپا کرددلم ز شهر چو دیوانه رو به صحرا کرد
واعظا گمان کردی داد معرفت دادیگر مقابل عارف ایستادی استادی
ز خواب غفلت، هر دیدهای که بیدار استبدین گناه اگر کور شد سزاوار است!
ببند ای دلِ غافل به خود رَهِ گله رازیان بس است ز مردم ببر معامله را
اندر قمار عشق تو بالای جان زدندهرچند باختند قماری کلان زدند
بیمار درد عشق و پرستارم آرزوستبهبود زان دو نرگس بیدارم آرزوست
به کوی میکده هرکس که رفت باز آمدز قید هستی این نشئه بینیاز آمد
ز بس به زلفِ تو دل بر سرِ دل افتادهگذارِ شانه بر آن طُرّه مشکل افتاده
عشق! مریزادت آن دو بازوی پر زورقادر و قاهر تویی و ما همه مقهور!
محشر هرجا روم آنجا سرِ پا خواهم کردبین چه آشوب منِ بیسر و پا خواهم کرد
بِفِکَن نقاب و بگذار در اشتباه مانَدتو بر آن کسی که میگفت رُخَت به ماه مانَد