دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
خوش آن زمان که دلم پایبند یاری بودبه کوی بادهفروشانم اعتباری بود
دیشب خرابی میم از حصر و حد گذشتاین سیل کوه ساز خم آمد ز سد گذشت
هزار عقده ز دل ای سرشک واکردیبیا بیا که چه خوش آمدی صفا کردی
ای بارگاه حسن تو محمود ایاز کنوی خسروان به پیش ایازت نیاز کن
محیط گریه و اندوه و غصه و محنمکسی که یک نفس آسودگی ندید منم
به غیر عشق نشان از جهان نخواهد ماندبماند عشق ولیکن جهان نخواهد ماند
چه گویمت که چه از دست یار میگذردبه من هرآنچه که از روزگار میگذرد
در عشق بدان فرقِ شهنشاه و گدا نیستکس نیست که در کوی بُتان بیسر و پا نیست
عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشتتاریخ زندگی همه در درد سر گذشت
به سر کویت اگر رخت نبندم چه کنمواندر آن کوی اگر ره ندهندم چه کنم
ای طرّهات کلف به رخ آفتابکنروی تو آفتاب و مه اندر نقابکن
مرا عقیده پیرار و پارسالی نیستخیال روی دمکرات و اعتدالی نیست
سپاهِ عشقِ تو مُلکِ وجود ویران کردبنای هستیِ عمرم به خاک یکسان کرد
دل که در سایه مژگان تو فارغ بال استگو ببین چشم بداندیش چه از دنبال است
در دور زندگی به جز از غم ندیدهامیک روز خوش ز عمر به عمرم ندیدهام
زنده به خونخواهیات هزار سیاووشگردد از آن قطره خون که از تو زند جوش
مگو چه سان نکنم گریه، گریه کار من استکسی که باعث این کار گشته، یار من است
من و ز کس گله، حاشا، کی این دهن دارمز غیر شکوه ندارم ز خویشتن دارم
اشک بعد از تو جهان آب نما کرده به چشمدوری از دیده ببینی که چهها کرده به چشم
چه دادخواهی از این دادخواهِ پوشالیز شاهِ کشورِ جم جایگاهِ پوشالی
میخواستی دگر چه کند کرد یا نکردمردم، قَجَر به مردمِ ایران چهها نکرد
به سال شصتم عمرت، نوید جشن رسیدبمان که بعد صد و بیست سال خواهی دید
تو دادگر شو اگر رحم دادگر نکندبکن هر آنچه دلت خواست او اگر نکند
دوش تحتالحنک انداخته زاهد بر دوشهمچو افعیزده میپیچم از اندیشهٔ دوش