دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
نمود با مژه کاری که نیشتر نکندبه دل بگو که از این غمزه بیشتر نکند
غم هجر تو نیمهجانم کردکرد کاری که ناتوانم کرد
ز طفلی آنچه به من یاد داد استادمبه غیر عشق برفت آنچه بود از یادم
برای اینکه مگر از تو دل نشان گیردز هر کنار گریبان این و آن گیرد
به مردم این همه بیداد شد ز مرکز دادزدیم تیشه بر این ریشه هرچه بادا باد
سوی بلبل دَمِ گل بادِ صبا خواهد بردخبرِ مَقدَمِ گل تا همهجا خواهد برد
ابرویش تا رقمِ قتلِ من امضا میکردمژه این حکم برون نامده اجرا میکرد
زان سبو دوش که در میکده ساقی بر دوشداشت جامی زدم، امشب خوشم از نشئهٔ دوش
ز عشق آتشِ پرویز آنچنان تیز استکه یک شَرارهٔ سوزان سوارِ شَبدیز است
با من این روحِ سبکسیر گرانجانی کردتنم از پای درآورد و رجزخوانی کرد
داد حُسنت به تو تعلیم خودآرایی رازیبِ اندام تو کرد این همه زیبایی را
دل اگر جا به سرِ طُرّهٔ جانان گیردبه پریشان وطنی سازد و سامان گیرد
به یار شرح دل پرملال نتوان گفتنگفته بهتر، امر محال نتوان گفت
مدام یک نفسم سینه بیخروش نبوداگر پیام سروشم به گوش هوش نبود
تو ای ستارهٔ صبح وصال و روز امیدطلوع کن که چو شب تیرهبخت شد ناهید
دیشب به یاد روی تو ای رشک آفتابشُستم ز سیلِ اشک من از دیده نقشِ خواب
آتش الهی آنکه بیفتد میان دلنابود همچو دود شود دودمان دل