دفتر شعر
۴۱۵ شعر در این دفتر
شود فردا که منشیان تقدیرنویسند جرم عصیانم به قطمیر
صنم صورت منور کردی امروزجوانان جمله کافر کردی امروز
جهان را عنبر افشان کرده ای بازمگر کاکل پریشان کرده ای باز؟
به ایما گفت چشمش با من این رازکه هستم در نهانی با تو دمساز
به گردن هشته این زلف دلاویزکه یعنی از کمند من بپرهیز
دخیلا شانه بر زلفت میاویزمزن بر سنبل تر دشنه تیز
به تیر ناوک مژگان دل دوزهدف گشته دل صد پاره امروز
پی تعظیم قدر دلبر امروززخاور خور فرود آرد سر امروز
نگفتم دل از آن گیسو بپرهیز؟تو زخم آلوده با غیری میامیز
دلا دلدارت آمد با خبر باشزتشویش جدایی بر حذر باش
گهی در خواب بینم قد و بالاشگهی یاد آورم زلف چلیپاش
سحر از شوق جانان مست و مدهوشرسانیدم همی دستم به گیسوش
سحر! امشب دمی بر جای خود باشکه من ترسانم از تو همچو خفاش
دلا خون شو مکن افشای رازشبکش گر کوه باشد بار نازش
مسلسل حلقه حلقه زلف خوشبوشکمند آسا فکنده بر سر دوش
فغان از امشب و یاد از شب دوشکه با دلبر ببودم دوش بر دوش
شب عید است و هر کس با عزیزشکند بازی به زلف مشک بیزش
شدم غافل اسیر چشم مستشبه نادانی بدادم دل به دستش
نه از دل می رود بیرون خیالشنه از یادم رود یک دم وصالش
در آمد یار از رخ نور ساطعمنور کرده آفاق از لوامع
زهجرت سینه و دامن کنم چاکروان سازم سرشک از دیده بر خاک
زره پوشیده ای با من کنی جنگکنی پهنای گیتی را به من تنگ
زاسب افتادم و شد کار مشکلسراپا معجری شد در مقابل
تو که ملای قرآن خوانی ای دلتو که درد دلم می دانی ای دل!