دفتر شعر
۴۱۵ شعر در این دفتر
مرا تن زورق است و ناخدا دلدر این زورق بود فرمانروا دل
زما آن چشم و ابرو می برد دللب و دندان و گیسو می برد دل
خوشا روزی تو گل بودی، مو بلبلتو گفتی صبر کن، کردم تحمل
غراب عشق اندر بندر دلعلم زد بهر فتح کشور دل
سحرها در چمن با خواهش گلنوازد ارغنون در سینه بلبل
عبث دادم به یار بی وفا دلبه دست خود فکندم در بلا دل
قدت گل، قامتت گل، کفش پا گلسخن گل، معرفت گل، مدعا گل
اگر کاغذ نباشد پرده دلقلم هم گر نباشد چوب فلفل
به جز فکر وصال دلبر ای دل!مده راه خیال دیگر ای دل!
سحر با باغبانی گفت بلبلکه گر مردم تو باری بی تامل
بت گلروی سنبل موی خوشگلبیا بنشین زمانی در مقابل
همه مه صورتان در برج محملبت من کرده جا در محمل دل
بلا شد حسن مه رویان خوشگلنه از من بود تقصیری نه از دل
مرا جان بر لب آمد از غم دلنشینم تا به کی در ماتم دل؟
بنال ای بلبل شوریده احوالبیا یا من بنالم یا تو می نال
قمر طلعت پری پیکر نگارمشکر لب، سرو قد، سیمین عذارم
پس از قرنی به ارمن شد گذارمپریشان کرد شیرین روزگارم
سحرگه برگ گل تر شد ز شبنمنسیم! آهسته بگشا زلف از هم
سراغ جان جانان از که پرسمنشان ماه کنعان از که پرسم؟
پری پیکر بت عیسا پرستمبه یک نظاره دل بردی ز دستم
ندانم از چه رو آشفته حالمچه کردم کز من آزرده ست یارم؟
دگر شب شد که مشتاق حضورمکنم یاد از رفیق گشته دورم
در این دنیا بسی اندوهناکمکه از مردن نباشد هیچ باکم
بهشتی ای صنم دادی نشانمپس آنگه دوزخی کردی مکانم