دفتر شعر
۴۱۵ شعر در این دفتر
نه افلاطون کند فکری به حالمنه جالینوس داند من چه حالم
جوانی! رفتی و نایی به سویمنمی دانم کجایت باز جویم
سه مه پیکر برون آمد به یک دمسه حوراوش همه پشت سر هم
بت لیلی و شم خورشید عالممه برج حیا بانوی اعظم!
به شب نالم شب شبگیر نالمگهی از بخت بی تدبیر نالم
چو آید فکر یار اندر ضمیرمبسوزد خرمن ماه از نفیرم
به راه دوست دست از جان کشیدمبه همراهت به غربتها دویدم
بتا از دوریت حالی ندارمز عین و شین و قافت بی قرارم
خداوندا تو کردی لامکانمتو دادی راه غربت را نشانم
مسلمانان گرفتار دلستمضعیف المال و بیمار دلستم
خداوندا که در نزع روانممگردان لال از ذکرت زبانم
مگر یار آمده بر پشت باممکه بوی جنت آید بر مشامم؟
فراق لاله رویان ساخت کارمربود از کف عنان اختیارم
چرا از دلبر حورا سرشتمچو آدم دور از باغ بهشتم؟
ندانم خواب یا بیدار بودمز شوقش مست یا هشیار بودم
نشد ز آمد شدن نَظّاره مفهومبه لب دندان بُوَد یا دُرّ منظوم
فغان کز کوی جانان دور ماندمز فیض صحبتش مهجور ماندم
ندانم در چه حالم در کجایمکجایم می کشاند ناخدایم
بتا کی دست در پستانت آرمفرا کی میوه در بستانت آرم
اگر جانان به هنگام تکلمدهد بیجاده را اذن تبسم
گهی که سرنهادم تا بخوابمهماندم دلبرم آمد به یادم
نه من امروز پابند تو هستمکه من پا بست پیمان الستم
به هنگام تبسم های جانانشکر ریزد ز مروارید و مرجان
رخ و زلف و لب و دندان جانانگل است و سنبل است و لعل و مرجان