دفتر شعر
۴۱۵ شعر در این دفتر
اگر هنگام مردن دلبر مننهد از مهر بر زانو سر من
خم ابروست یا شمشیر بهمنمژه یا نیزه یا تیر تهمتن
ز گشت و پیچ این شلوار رنگینخرامان رفتن و آن وضع سنگین
خوش از جور و جفای مه جبینانخوش از زجر و عتاب نازنینان
از این ره می روی رویت به من کنجوانی کشته ای فکر کفن کن
لا نتوان به زلفش آرمیدناز این زنجیر بهتر پا کشیدن
خیالت آوَرَد بر من شبیخونمرا بر خوان احسانت شبی خون
دلم از هجر تو شد دجله خونبشد آن دجله هم از دیده بیرون
سر راهم دو تا شد وای بر منرفیق از من جدا شد وای بر من
شده خاموش شمع محفل مندریغا زحمت بی حاصل من
اجل دانی کی آیی بر سر من؟ستانی جان محنت پرور من؟
خیال کشتن من داشت جانانکدامین سنگدل کردش پشیمان؟
مرو ای جان شیرین از بر منتوقف کن که آید دلبر من
لبت شکر شکن مژگان صف اشکنفتاده گیسوانت تا به دامن
مُکَّحَل چشم مست کافرش بیندو مژگان تیر و اَبرو خنجرش بین
بلندی سیر عالم می کنم منبه جای عیش ماتم می کنم من
سحر از بس که نالیدم ز هجرانبر احوالم ترحم کرد جانان
نه هر چشمی ز جسمی می برد جاننه هر زلفی دلی سازد پریشان
مرا یک دل بود مطلب هزاراندریغا بود عمرم روزگاران
به سیر باغ رفتم باختم مننظر بر نو گلی انداختم من
تو بر من بگذری چون برق رخشانمنت چون رعد اندر پی خروشان
پس از ببریدن و پیوند جانانمرا خوش آمده از دادن جان
مه بالا نشین پایین نظر کنبه مسکینان کلامی مختصر کن
دلم ایکاش بیرون می شد از تندریغا دست بر می داشت از من