دفتر شعر
۴۱۵ شعر در این دفتر
مکش شانه به این زلفان پرچینمران افواج هندو را به ماچین
دگر طعن رقیب و جور دشمننباشد باعث رسوایی من
جفا از تو بتا! خون خوردن از منز تو جور و تحمل کردن از من
به گردن زلف یا زنجیرش است اینمژه یا زهر داده تیرش است این؟
رخ و زلف و لب و دندان جانانگلست و سنبلست و در مرجان
بیا جانا دمی ترک جفا کندل خون گشته ما را دوا کن
سحر دلبر چو آمد بر سر منخدا داند چه آمد بر سر من
پس از مرگم بگو با گلعذارانبه خاکم بگذرند چون سوگواران
که گفته چشم شهلا سرمه سا کن؟که گفته زیب رخ زلف دو تا کن؟
مده یادم ز روز وصل جانانمده بر یاد آدم باغ رضوان
بهای این لب و دندان جاناندهم ملک یمن، شهر بدخشان
شدم رسوای عالم بهر جانانندیدم من زوصلش غیر هجران
به دل تخم تمنا کاشتم مناز این حاصل امیدی داشتم من
دلا دیدی جدایی زیستی تونه فولاد و نه سنگی چیستی تو؟
مسلسل زلف عنبرسا مکن تومکحل نرگس شهلا مکن تو
دل از من چشم شهلا دلبر از تولب خشکیده از من کوثر از تو
نگفتم جا مده بر چهره گیسومسوزان اندر آتش بچه هندو؟
دلا تا چند در آزارام از توگهی نالان گهی بیمارم از تو
دو گیسو را به دوش انداختی توزملک دل دو لشکر ساختی تو
نسیم! امشب عجب دفع غمی تویقین دارم نه از این عالمی تو
خوش الحان مرغکی وقت سحرگاهمرا بیدار کرد از صوت دلخواه
به زیر زلف برق گوشوارهزده بر خرمن عمرم شراره
دلم از بس که دنبال تو گشتهدل خون گشته پامال تو گشته
به مژگان خاک روبم زین گذرگاهکه شاید بگذرد دلبر از این راه