دفتر شعر
۴۱۵ شعر در این دفتر
انیس من به جز آه سحر نیستغذای من به جز خون جگر نیست
بیا جانا که دنیا را وفا نیستجوی راحت در این محنت سرانیست
دلا دیدی که دلبر عهد بشکستزما ببرید و با اغیار پیوست؟
به گلشن تا ز گل نام و نشانستحدیث بلبل و گل در میانست
بتا عشقت به جانم آتش افروختکه تا صبح قیامت بایدم سوخت
ندانم چون کنم دل بی قرار استبه چشمم روز روشن شام تاراست
رخ تو دلبرا مانند ماهسترخ من از غمت چون برگ کاهست
ندارم راحتی جز زجر و زحمتبه جز خواری و دشواری و محنت
اگر دوران دهد بر بادم ای دوستوگر هجران کند بنیادم ای دوست
عرق بر چهره ات گل یا گلابستو یا پروین به روی ماهتابست؟
اگر در عهد، ابروت منکر ماستولی تصدیق تو چشمان شهلاست
نه هر ویروانه دل ماوای عشقستنه هر سینه که بینی جای عشقست
به قربان خم زلف سیاهتفدای عارض مانند ماهت
به گل سنبل فروهشته که گیسوستکشیده تیغ چشمانش که ابروست
چه مقصود است از این جانا بگو راستگهی کج می نهی زلفت گهی راست
در این عالم غمم از حد فزونستدلم از بهر خوبان غرق خونست
من از چشم تو می ترسم که مست استکه هم مست است و هم خنجر به دست است
دلم در گوشه چشمش مکین استنشسته تا ابد منزل گزین است
بتا مثل تو اندر شهر چین نیستخطا گفتند لیکن این چنین نیست
به دوشش گیسوان خوش دلپسند استکه این مخصوص آن قد بلند است
نه هر رخشنده کوکب آفتابستنه هر پیغمبری صاحب کتابست
نه هر آهوی دشت آهوی چین استنه هر گاوی که بینی عنبرین است
بت زورق نشینم در امان بادخدایش از بلایا حرز جان باد
بت نامهربان دیدی چها کردوفا کردیم و او با ما جفا کرد؟