دفتر شعر
۴۱۵ شعر در این دفتر
نه هر بالانشینی ماهتابستنه هر سنگ و گِلی دُرّ خوشابست
نه چشم است آن که چشمانش ندیده ستنه گوش است آن که صوتش ناشنیده ست
ز هم بگسسته ای بند نقابتکه بنمایی به مردم آفتابت
سرم پر شور شیدای تو کافیستدلم داغ تمنای تو کافیست
سخن آهسته تر گو دلبر این جاستبت حوراوش مه پیکر این جاست
بهشت است این زمین یا کوی یار استکه خاکش نافه مشک تتار است
نه قامت، تازه سرو جویبار استنه نرگس، چشم آهوی تتار است
اگر از روی تو مهجورم ای دوستز درد دوریت رنجورم ای دوست
تو خوبی او ز خوبی بی نیاز استتو سروی آن پری رخ سرو ناز است
تو که هیچت ز حال ما خبر نیستخبر زین کام خشک و چشم تر نیست
مرا یاران وصیت این چنین استکه در هر جا که آن جانان مکین است
به لب خال سیاهت جایگاهستشب من بدتر از خال سیاهست
دگر از نو نوای نی بلند استمگر چون من زهجران گله مند است
برو قاصد که در رفتن ثوابستبه تعجیلی برو حالم خرابست
دلم را تیر مژگانت شکار استنه مجبوریست دل خود خواستار است
نه هر سرچشمه ای آب زلالستنه هر لاله رخی صاحب کمالست
بتا از کجرویهایت شکایتولی با کس نگویم این حکایت
مبر نام جدایی ترسم ای دوستکه همچون مار بیرون آیم از پوست
خبر از دل ندارم نیست یا هستبرید از ما و با دلدار پیوست
به چشمان تو دل دادم امانتلب و دندان تو کرده خیانت
شب ابر است و دنیا تیره تار استخیالم پاسبان کوی یار است
خدنگ مه جبینان دلنشین استجفای نازنینان نازنین است
چرا خواهی که من آیم به غربتچرا باید کشم این رنج و محنت
به تیرم زد کمان افکند در پشتکه یعنی من ندانم کی تو را کشت