دفتر شعر
۷۹ شعر در این دفتر
خزان آمد بهاران شد به یغماگلم پژمرد، سرو افتاد از پا
مکحل نرگسان منما نگارازآب آتش مزن بر جان ما را
ز هر دلبر مجو رسم وفا راز هر آهو مجو مشک ختا را
به یکسو جمع کرده زلف چون شببرون آورده مه از برج عقرب
سحردانی نسیمش از چه خوشبوست؟زشبنم ریزه های آن گل روست
مرا گه غم دهد، گه غمگسار استگهی نامهربان، گه دوستدارست
مسلسل زلف عنبر فامش اینستبرای صید دلها دامش اینست
دوچشمش گفت: «کابرو فتنه جویستحقیقت کج نشین و راست گویست.»
سحر شور عنا دل بر چمنهاستز شبنم زلف سنبل در شکنهاست
شدم پیر و کمان قد و عصا دستدلم از شوق مهرویان نشد پست
دو خیل فتنه از زیر سر تستجهانی پایمال لشکر تست
مبر ای دل به زلف یار انگشتبدین گیسو منه زینهار انگشت
سحر بلبل به گل این داستان داشتشکایتها ز جور باغبان داشت
مه حوری و شم قدسی جمالسترخش خورشید، ابرویش هلالست
کشم تا چند جانا انتظارت؟نشینم تا به کی در رهگذارت؟
بتا مرغی چو من بی بال و پرنیستدریغا همچو من خونین جگر نیست
رخ و چشم و لب و قد رسایتمرا انداخت در دام بلایت
زهندوستان سپه افواج افواجهمه اقلیم دلها کرده تاراج
سحر شور نگارم در سر افتاددلم در فکر زلف دلبر افتاد
زمن اوقاوت برنایی مپرسیدحدیث جور تنهایی مپرسید
تو کت این بیوفایی در نظر بودتوکت خود از دل سنگت خبر بود
جهان امشب معطر دارد این بادتو گویی مشک عنبر دارد این باد
زهر سو تیر مژگان عاجل آیدپیاپی، بی تامل بر دل آید
به خوابم دوش، جا خلد برین بودبه دستم هر دو زلف حور عین بود