دفتر شعر
۷۹ شعر در این دفتر
مرا جان، هجر جانان بر لب آمدهزاران بار مردم تا شب آمد
به من امشب نوای نی اثر کرددل ریش من از تو ریشتر کرد
فلک آخر جدا از یارم افکندچو بلبل دور از این گلزارم افکند
لبش چون غنچه بشکفته باشدکه گفتارم دگر ناگفته باشد
مرا سرو قدرت بی عقل و دین کردو یا گلبرگ رخسارت چنین کرد؟
نه هر کالا بود هر کس خریدارکشاورزی چه داند در شهوار
به هر منزل که نامم آورد یارشود در دم دل زارم خبردار
سحر عطر خوش گیسوی دلدارمرا از خواب نوشین کرد بیدار
مرا جز زلف و رخسار تو دلبرنه هندم دلنشین باشد نه کشمر
بگردم گرد گیتی همچو پرگارمگر یابم نشان از منزل یار
مخوان مرغ سحر ترسم که دلدارشود آن نازنین از خواب بیدار
بت قدسی سرشت حور منظرمکش بر خاک دامان مطهر
دل آمد بی خبر دلدارم از درز رخ رنگم پرید و هوشم از سر
سحر گلبرگ تر شد از جواهربه دور مه چو پروین گشت ظاهر
دلا ترسم از این آزار بسیارخدا نا کرده گویی ترک دلدار
سحرگه چون ز مشرق ماه خاوربرون آمد جهان کرده منور
دو معنی برمن آمد صعب و دشواردر اول پیری، آخر فرقت یار
یک اندک مجمرت بالاتر اندازسلاسل را به گردن بهتر انداز
بت مستوری سر تا قدم نازبه ناز از نازنینان گشته ممتاز
به دستم شیشه و در دامنم سنگشب تاریک و ره باریک و پا لنگ
خطا هر چند دید از دلبر این دلوفا پنداشت، شد رسواتر این دل
دریغا دل نمی شد روز اولگرفتار بت گیسو مسلسل
اگر برتر بتم بعد از وفاتمگذار آری به قربان وفاتم
ز وصلت عاقبت مهجور رفتمخدا داند که من مجبور رفتم