دفتر شعر
۷۹ شعر در این دفتر
پی گمگشته دل هر سو گرفتمسراغ دل از آن گیسو گرفتم
بت عیسی سرشت و مه جبینمربوده هوشم از سر، برده دینم
شکار سرو قدی ماه رویمزلیخا طلعتی، زنجیر مویم
همای دولت ار افتد به داممجهان سکه زند از نو به نامم
خوش آن ساعت که روبرویت افتمچو بوی مشک در گیسویت افتم
بیا جانا که از هجر تو زارمشب و روزان همه در انتظارم
نه در گبرم، نه در اسلام دینمنه پنهانم، نه در روی زمینم
سحر صوت خوش لالای جانانبه جسم مردگان باز آورد جان
سحر آهسته دل گفتا به چشمانکه تو باید مرا باشی به فرمان
جوانی، نشئه بزم نکویانشب مهتاب و روی ماهرویان
تو تا بر هم زدی لعل زرافشانشکستی رونق باغ بدخشان
شدم رسوای عالم بهر جانانندیدم من ز وصلش غیر هجران
مسلسل حلقه حلقه زلف پرچینخراج از چین گرفته یا زما چین
گهی دل روبروی انور توگهی چون گیسوان پشت سر تو
بتا از حور جنت بهتری توز خورشید فلک زیباتری تو
گر آید حرف زلفش در میانهشوم مست و روم بیرون ز خانه
بت من دست پیش رو گرفتهبه من کج گوشه ابرو گرفته
نگار من ز نو تغییر کردهبه گیسو ماه را زنجیر کرده
مسلسل زلف عنبر بار داریمکحل نرگس خمار داری
بتا یکباره اخراجم نمودیبه تیر عشق آماجم نمودی
به عزم فاتحه رفتم که حمدیبخوانم بر مزار ارجمندی
سحر دل گفت با نایی نواییشکایتها ز دست بیوفایی
تو خلاقی و هم رزاق ماییتو که خلق دو عالم را خدایی
نگارا جور مهراندود تا کی؟به ما ناز عتاب آلود تا کی؟