دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
جو به جو عشقت شمار دم زدن بر من گرفتجو جوَم کرد و چو بشنید آه من بر من گرفت
سر و زر کو که منت یارم جستفرصت آمدنت یارم جست
یارب آن خال بر آن لب چه خوش استبر هلالش نُقَط از شب چه خوش است
در عشق تو عافیت حرام استآن را که نه عشق پخت، خام است
به جائی رسید عشق که بر جای جان نشستسلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
چرا ننْهم؟ نهم دل بر خیالتچرا ندْهم؟ دهم جان در وصالت
هر که به سودای چون تو یار بپرداختهمتش از بند روزگار بپرداخت
دلم در بحر سودای تو غرق استنکو بشنو که این معنی نه زرق است
بگشا نقاب رخ که ز ره بر در آیمتبربند عقد در که کنون در بر آیمت
علم عشق عالی افتاده استکیسهٔ صبر خالی افتاده است
فلک در نیکوئی انصاف دادتسرِ گردنکشان گردن نهادت
بتی کز طرف شب مه را وطن ساختز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت
آنها که محققان راهنددر مسند فقر پادشاهند
با او دلم به مهر و محبت نشانه بودسیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
طریق عشق رهبر برنتابدجفای دوست داور برنتابد
عقل در عشق تو سرگردان بماندچشم جان در روی تو حیران بماند
دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبودصبر پی گم کرد چون همدست دستانت نبود
دولتِ عشقِ تو آمد عالمِ جان تازه کردعقل، کافر بود آن رُخ دید و ایمان تازه کرد
دل پیش خیال تو صد دیده برافشانددر پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
صد یکِ حسن تو نوبهار نداردطاقت جور تو روزگار ندارد
تب دوشین در آن بت چون اثر کردمرا فرمود و هم در شب خبر کرد
هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازددر جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
عذر از که توان خواست که دلبر نپذیردافغان چه توان کرد که داور نپذیرد
عشق تو چون درآید شور از جهان برآیددلها در آتش افتد دود از میان برآید