دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
عشق تو به گرد هر که برگردداز زلف تو بیقرارتر گردد
آن زمان کو زلف را سر میبرداز صبا پیوند عنبر میبرد
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمیشودتا سر نمیشود غمت از سر نمیشود
هر زمانی بر دلم باری رسدوز جهان بر جانم آزاری رسد
عشاق بجز یارِ سرانداز نخواهندخوبان بجز از عاشق جانباز نخواهند
نگارینا به صحرا رو که صحرا حله میپوشدبه جام ارغوان بلبل شراب وصل مینوشد
عشق تو به هر دلی فرو نایدو اندوه تو هر تنی نفرساید
فروغ جمالت نظر برنتابدصفات خیالت خبر برنتابد
خوی او از خامکاری کم نکردسینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
ذره نماید آفتاب ار به جمال تو رسدعین کمال خسته باد ار به کمال تو رسد
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشدیا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد
با یاد تو زهر بر شکر خنددبا روی تو شام بر سحر خندد
جانا لب تو پیشکش از ما چه ستانداینک سر و زر نقد دگر تا چه ستاند
مهر تو بر دیگران نتوان نهادگوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
پردهٔ نو ساخت عشق، زخمهٔ نو درفزودکرد به من آنچه خواست، برد ز من آنچه بود
مرا وصلت به جانی برنیایدتو را صد جان به چشم اندر نیاید
دل که در دام تو افتاد غمِ جان نَبَرَدجان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
دل زخم تو را سپر نداردآماج تو جز جگر ندارد
بوسهگهِ آسمان نعل سمند تو بادنوردِه آفتاب بخت بلند تو باد
با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار داردآنجا که دردت آید درمان چه کار دارد
آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمدآواز بینیازی از آسمان برآمد
وصل تو به وهم درنمیآیدوصف تو به گفت برنمیآید
چشم ما بردوخت عشق و پردهٔ ما بردریداز در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
دوست مرا رطلِ عشق، تا خط بغداد دادلاجرم از خطِ صبر کار برون اوفتاد