دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
دل رفت و میندانم، حالش که خود کجا شدآزار او نکردم، کویی دگر چرا شد
لعلت اندر سخن شکر خایدرویت انگشت بر قمر خاید
دل از آن راحت جان نشکیبدتشنه از آن آب روان نشکیبد
لب جانان دوای جان بخشددرد از آن لب ستان که آن بخشد
اول از خود بری توانم شدپس تو را مشتری توانم شد
دل عاشق به جان فرو نایدهمتش بر جهان فرو ناید
دل از آن دلستان به کس نرسدبر از آن بوستان به کس نرسد
عشق تو دست از میان کار برآوردفتنه سر از جیب روزگار برآورد
ازین دهرنگتر یاری نپندارم که دارد کسوزین بینورتر کاری نپندارم که دارد کس
می وقت صبوح راوقی بایدوان می به خمار عاشقی باید
تو را نازی است اندر سر که عالم برنمیتابدمرا دردی است اندر دل که مرهم برنمیتابد
چه روحافزا و راحتباری ای بادچه شادیبخش و غمبُرداری ای باد
چشم دارم که مرا از تو پیامی برسدوز می وصل، لبم بر لب جامی برسد
باغ جان را صبوحی آب دهیدو آن شفق رنگ صبح تاب دهید
دل نام تو بر نگین نویسدجان نقش تو بر جبین نویسد
فراقت ز خونریز من درنماندسر کویت از لافزن درنماند
آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شدهستی من آب گشت، آب مرا آب شد
دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسدجان ساکن فردوس شد از من چه نویسد
آتش عیارهای آب عیارم ببردسیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسدسرگشته میدود به خیالش کجا رسد
اندرآ ای جان که در پای تو جان خواهم فشانددستیاری کن که دستی بر جهان خواهم فشاند
سخن با او به مویی درنگیردوفا از هیچ رویی درنگیرد
دلم آخر به وصالش برسدجان به پیوند جمالش برسد
سر زلفت چو در جولان میآیدبه ساعت فتنه در میدان میآید