دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
چو کامبوجیه این خبر را شنیدیکی نعره زار از دل کشید
وزان پس ز سر کردگان هفت تنبشاهی نمودند خود انجمن
چو یک چند روزی فراغت نمودشنید آنکه در مصر شورش فزود
چو شد جمله ی کار آراستهبهشتی بشد مصر پر خواسته
بسوی سکاها بشد لشکرشکز آن قوم قدری گران بُد سرش
سحر گاه برخاست بانگ خروستبیره زنان ساز کردند کوس
یکی نامه بهر سپهبد نوشتبسی آفرین کرد کای خوش سرشت
از آن روی شهزاده مهر آفرینبه دل گفت فرمانده را آفرین
منم داریوشی که آهورمزدبمن داد شاهنشهی اجر و مزد
سه سالی چو بگذشت از عیش و نوشبفرمود آنگه شه داریوش
شهنشه بیامد بکاخ بهارابا افسرانی که بد نامدار
شهنشه بفرمود فرزند منخشایار پور خردمند من