دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
عشق حق و سر شاهد بازیشبود مایهٔ جمله پرده سازیش
هرکه خواهد هم نشینی با خداگونشین اندر حضور اولیا
گر هزارانند یک تن بیش نیستجز خیالات عدد اندیش نیست
در اندرون من خسته دل ندانم چیستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
مهدی و هادی وی است ای راه جوهم نهان و هم نشسته پیش رو
گفتگوی درویشان بر زبان مرغان استرازشان کسی داند کش بود سلیمانی
ای عشق تو کشته عارف و عامی راسودای تو گم کرده نکونامی را
آندوست که دیدنش بیاراید چشمبی دیدنش از گریه نیاساید چشم
به زیر قبّهٔ تقدیس، مست مستانندکه هرچه هست، همه صورت خدا دانند
ما وَحَّدَ الواحِدَ مِنْواحِدِاِذْکُلُّ مَنْوَحَّدَهُ جاحِدُ
عاشقی دشواردان، چندان که باشی یار خودچون زخود بیزارگشتی، عاشقی دشوارنیست
آنان که فلک ز نور دهر آرایندتا ظن نبری که باز نایند آیند
در سینه کسی که درد پنهانش نیستچون زنده نماید او دل و جانش نیست
خویشتن را نمیشناسی قدرورنه بس محتشم کسی ای صدر
چون چتر سنجری رخ بختم سیاه بادبا فقر اگر بود هوس مُلک سنجرم
سهل است مرا بر سر خنجر بودندر پای مراد دوست بی سر بودن
چنانکه هست فلک را دوازده تمثالکه آفتاب بر آن دور میکند مه و سال
عالم چو نقش موج به بحر وجود اوستبود همه جهان به حقیقت نمود اوست
وَحَقِّکَ لانَظَرْتُ لَکَ سِوَاکَابِعَیْنِ مَوَدَّةٍ حَتّی أَرَاکا
بر نیک وبد جهان پر درد و دریغگه خنده کنم چو برق و گه گریه چو میغ
باز این دلِ شکسته خیال وصال کردچیزی خیال کرد که نتوان خیال کرد
وَلَسْتُ بِنظّارٍ اِلی جانِبِ الغِناإذا کانَتِ الْعُلیا فی جانِبِ الْفَقْرِ