دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
هر زنده دلی که او ز اهل درد استدانسته ز اسباب تعلق فرد است
ما و من گفتن هم از امرت بخاستورنه ما را این قدر قدرت کجاست
گرفتم آنکه گشایند پای بستهٔ ماچه میکنند به بال و پر شکستهٔ ما
ما پی تحصیل یار و یار در دل بوده استحاصل تحصیل ما تحصیل حاصل بوده است
یَعْرِفُنا مَنْکانَ مِنْجِنْسِناوَسائِرُ النّاسِ لَنَا مُنْکَروُن
کُنْتُ کَنْزَنه کره ره من بوشائمهخمیر کرده آب چهل صباحمه
هرکسی را کارخویش وهرکسی را یار خویشصیرفی بهتر شناسد قیمت دینار خویش
از بس که بدیدم ز وصال تو فراقجویای فراق گشتم اندر آفاق
ای دوست قبولم کن م و جانم بستانمستم کن و از هر دو جهانم بستان
چه دیدهاند گدایان عشق از درِ دوستکه هر دو عالمشان در نظر نمیآید
مقصد از هستی ما رنج و غم و آزار بودورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود
من آب شدم سراب دیدم خود رادریا گشتم حباب دیدم خود را
گوهر بحر بیکران ماییمگاه موجیم و گاه دریاییم
بگذر ز علم رسمی که تمام قیل و قال استتو و درس عشق ای دل که تمام وجد و حالست
خواست در پرده کند شمع رخش جلوه گریساخت فانوس خیالی ز وجود بشری
تا نپرسند ز من واسطهٔ خاموشیبه رفیقان به ضرورت لب من در سخن است
موج دریا بنگر نکتهٔ وحدت دریابکه به هر موج هم آغوش بود دریایی
مولدم جام و رشحهٔ قلممجرعهٔ جام شیخ الاسلامی است
عشق را طی لسانی است که صد ساله سخنیار با یار به یک چشم زدن میگوید
آنچه من بینم اگر خلق جهان دیدی یقینروز و شب همچون فلک سرگشته وجویاستی
چنانکه آب حکایت کند ز اختر و ماهز عقل و روح حکایت کنند قالبها
با آنکه نجستهام گهی آزارتوز تیغ جفا نکردهام افگارت
ز اهل دانش وارباب معنیسؤوالی دارم اندر باب معنی
روا باشد اناالحق از درختیروا نبود چرا از نیک بختی