دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
گیرم ز خلق روی به هامون کند کسیاز دست خود کجا رود و چون کند کسی
با هرچه بود انس تو جای تو همان استهر چیز هوای تو خدای تو همان است
ای دور مانده از حرم خاص کبریاسوی وطن رجوع کن از خِطّهٔ خطا
در مذهب دل گفت و شنید دگر استشبلی و جنید و بایزید دگر است
قُلُوبُ العارِفینَ لَهَا عُیُونُیَرَی مَالاَ یَراهُ النّاظِرِیْنا
ای عشق کار تو به چو من ناکسی فتادگویا کسی نماند جهان خراب را
همه را گل به دست و ما را خارهمه را بهره گنج و ما را مار
ای شوخ بیا در دل درویش نشینای کان نمک بر جگر ریش نشین
ای تیر غمت را دل عشاق نشانهخلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
ماییم که نوحه مایهٔ شادی ماستدر عشق اسیر بودن آزادی ماست
شدم به خطّهٔ کرمان و جانم آگه شدکه مرشد دل من شاه نعمت اللّه شد
نه شکوفهای نه برگی نه ثمر نه سایه دارمهمه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را
دلی که سغبهٔ این زال عشوه گر باشدبه جان ز بوالعجبیهاش صد خطر باشد
در جامهٔ صوف بسته زنار، چه سوددر صومعه رفته دل به بازار، چه سود
عشق ارچه بسی خون جگرها دهدتمیخور چو صدف که هم گهرها دهدت
اگر آهی کشم صحرا بسوزمجهان را جمله سر تا پا بسوزم
بس که بر سر زدم ز فرقت یارکارم از دست رفت و دست از کار
جز هوایی نبود این همه ما و من ماخالی از تن چو حباب آمده پیراهن ما
این قوم که در پناه ریش آمدهاندگرگند که در لباس میش آمدهاند
دشمن ما را سعادت یار بادروز و شب با عز و نازش کار باد
آتش به من اندر زن سوز دلم افزون کناین دود وجودم را از روزنه بیرون کن
نکتهٔ وَجَهت به وجهی خالی از اسرارنیستچشم حق بین باز کن کاینجا بجز دیدار نیست
افراز ملوک را نشیب است بترسدرهر دلکی از تونهیب است بترس
میدان به یقین که هم بد و خیر از اوستدر کوی قدر شر هم ازو خیر از اوست