دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
هر لحظه به صورتی رخ دوست ببیندر آینه روی تو همان روست ببین
گرچه یوسف به کلافی نفروشند به مابس همین فخر که ما هم ز خریدارانیم
ظالم که کباب از دلِ درویش خوردچون درنگری ز پهلویِ خویش خورد
زاهدم از کعبه راند و برهمن راهم ندادمن کیام اکنون از اینجا رانده، زانجا ماندهام
ز شیخ پرس و برهمن طریق کعبه و دیرکه پیر عشق ازین هر دو غافل افتاده است