دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
مرا عقل نخستین این چنین گفتکه این عالم ز بهر حق بخار است
عمری به در صومعهٔ شیخ نشستیمجز غیبت رندان نشنیدیم کرامت
از چشمهٔ لاهوتیم هر سو روان بحری ببینوز قطرهٔ ناسوتیم در هر طرف نهری ببین
مگو که موجهٔ دریا و بحر غیرهمندکه موج چون بنشیند بگوییش دریا
تَوَهَّمْتُ قِدْماً أَنَّ لَیلَی تَبَرْقَعَتْوَأَنَّ لَنافی الْبَیْنِ مَا یَمْنَعُ اللَّثما
جهان خلق و امر از یک نفس شدکه هم آن دم که آمد باز پس شد
وجودازعشق شد پیدا، زهی عشق جهان آرابدان،این رمز را پنهان مگوباهیچ کس عمدا
هرکه ما را یار شد ایزد مر او را یار بادوانکه ما را خوار دید از عمر برخوردار باد
در دو عالم چون یکی دارندهٔ اشیاستیهر یکی در ذات خود یکتای بی همتاستی
در عشق توام جهان سرایی تنگ استهمچون چشمت دلم فضایی تنگ است
از تو نتواند بریدن کس به آسانی مراگر نمیداند کسم آخر تو می دانی مرا
شحنهٔ ما دانش، آنگه حرص در همسایگیرستم ما زنده وانگه دیو در مازندران
شستیم نقشِ غیر، ز الواح کایناتدیدیم عالمی که صفاتست عینِ ذات
درویش را که ملک قناعت مسلم استدرویش نام دارد و سلطان عالمست
هر قوم راست راهی، دینی و قبله گاهیمن قبله راست کردم برسمت کج کلاهی
وجودم زمانی که پیدا نبودبجز مظهر حق تعالی نبود
من ندانستم از اول که چنین کاری هستپایِ رفتن نه و بر دوش گران باری هست
ای غم دوست چسان با توتوان برد به سرکه نه در حوصله گنجی و نه ازیاد روی
بی خدمت ابدال کس ابدال نشدواثق نشد آنکه اهل این حال نشد
اندیشه کسی راه به کنه تو نداردهرچیز که هست از تو نشان هست ونشان نیست
مردمان را به چشم وقت نگروز خیال پریر و دی بگذر
در دهر کسی که نیم نانی داردوز بهر نشست آشیانی دارد
به خود ره نیست یک دم این دل محوتماشاراتماشایِ جمالت برده است از دستِ مامارا
مرد باید که دانش آموزدتا ز هر کس شریفتر باشد