دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
گلی که یک ورقش آبروی نُه چمن استنشان خاتمِ سلطان دین ابوالحسن است
خورشیدِ آسمانِ ظهورم عجب مدارذرات کاینات اگر گشته مظهرم
من به چندین آشنایی میخورم خونِ جگرآشنا را حال چون این وای بر بیگانهای
امشب ز سر صدق و صفایِ دل مندر میکده آن هوش ربایِ دل من
هر خم و پیچی که شد، از تارِ زلف یار شددام شد، زنجیر شد، تسبیح شد، زنار شد
عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریختوز برق بلا به خرمنم اخگر ریخت
دل از دنیا به کلی بسته داریدسراندر راه حق پیوسته دارید
فرمان خرد بر دل هشیار نویسندحکمی نبود بر سر دیوانه قلم را
برآ از ظلمت تن تا که نور جان شود پیدازجان بگذر دلاچون من که تاجانان شودپیدا
آن را که همیشه لطف حق همراه استشاهش چو گدای است و گداچون شاه است
روح بحریست که عالم همه غرقند در اوبس عجب دانم اگر جسمِ کف دریا نیست
ای شده از قدرت تو ماء و طینلوحهٔ دیباچهٔ دنیا و دین
حجابِ ره آمد جهان و مدارشز ره تا نیندازدت بر مدارش
آنان که طلب کار الهید، الهیدگم هیچ نگردید چه خواهید چه خواهید
یَقُولُونَ أَبْدانُ المُحِبّینَ نَضْوةٌوَأَنْتَ سَمِینٌ لَسْتَ إلّا مُرائِیاً
فردا که شود مدت عالم کم و کاستسرها همه از خاک برآید چپ و راست
گفتم دلاتو چندین بر خویشتن چو پیچیبا یک طبیب محرم این راز در میان نه
به حق او که به کونین دیده نگشایمکه تا نخست نبینم جمالِ مولی را
سلطان حقیقت دل جان بخش من استملکِ دو جهان زیرِ پیِ رخشِ من است
نتوان به خدا رسید از علم کتابحجت نبرد راه به اقلیم صواب
آن کس که به عشق، بسته پیمانِ درستدر کفر نهان ساخته ایمانِ درست
نقش خم ابروی ترا در محرابعکسِ لبِ میگون ترا در میِ ناب
ز روی ذات برافکن نقاب اسما رانهان به اسم مکن چهرهٔ مسما را
خانقاهی که به خرجش نکند دخل وفاصرفهٔ وقت در آن است که میخانه شود