دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
ای ذات شریفت بری از چون و چرارخشنده ز نور قدمت هر دو سرا
حقیقت جز خدا دیدن روا نیستکه بی شک هرچه بینی جز خدا نیست
اگر در دلت از کسی شکایت باشددردِ دل تو ازو به غایت باشد
از جمالت نمیشکیبد دلمیبرد عقل و میفریبد دل
کس در کفِ ایّام چو من خوار مبادمحنت زده و غریب و غمخوار مباد
گرنه علم حال فوق قال بودی چون شدیبنده اعیان بخارا خواجهٔ نسّاج را
ما مرگ و شهادت از خدا خواستهایموان هم به سه چیزِ کم بها خواستهایم
این ذوق و سماع ما مجازی نبودوین وجد که میکنیم بازی نبود
از کنار خویش مییابم دمادم بوی یارزان همی گیرم دمادم خویشتن را در کنار
از سرِّ عشق بی خبری، حال ما مپرسما غرقه گشتهایم و تو دریا ندیدهای
غم این تودهٔ خاک از دل مستان مطلبکاین غباریست که بر خاطر هشیارانست
با نالهٔ ما سموم را سودایی استدر آتش ما جحیم را مأوایی است
به غارت رفت یاخون گشت یامحو تماشا شدخداداند چه پیش آمد دل دیوانهٔ ما را
من آن روز بودم که اسما نبودنشان ازوجود مسما نبود
گفتم بشمارم خم زلفینک جادوشیک پیچ بپیچید و غلط کرد شمارم
هفت شهر عشق را عطار گشتما همان اندر خم یک کوچهایم
چون ردّ و قبولِ همه در پردهٔ غیب استزنهار کسی را نکنی عیب که عیب است
آنچه ما زان جان و جانان دیده ودانستهایمبهر گفتن نیست بهر دیدن و دانستن است
عصیان چو عرق میچکد از جامهٔ مادوزخ شده عودسوزِ هنگامهٔ ما
هر سحرگه بر درت سر میزنمبر طریق دوستان در میزنم
نیست ممکن که به یک شهر دو سلطان باشددر دل هر که غم اوست غم عالم نیست
تا از غم هرچه هست بی غم نشویتا خاکِ ره مردمِ عالم نشوی
بر درگهِ دوست تحفه جز جان نبریدردت چو دهند نام درمان نبری
ای که از بادیهٔ عشق خبر میپرسیپای بردار که کونین دو گامست اینجا