دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
خلق را حق چو ساخت در ظلمتنورشان ریخت بر سر از رحمت
هر شب به مثال پاسبان کویتمیگردم گرد آستان کویت
دیده پوشیدم چو در دل یافتم دلدار رادر ببندد هرکه او در خانه یابد یار را
خوش بالایی کرده چنین پست مراچشمی به دو جام برده از دست مرا
کس را به خیر طاعت خوداعتماد نیستآن بی بصر بود که کند تکیه بر عصا
صوفی که به خرقه دوزیش بازاری استگر بخیه به فقر میزند خوش کاری است
ذرهای از نور روی من چوبرمنصور تافتهمچو قندیلی ز دارش سرنگون آویختم
ره سلامت و رندی بود نشیب و فرازتو پای شوق نداری به کوی دوست متاز
در راه چنان رو که سلامت نکنندبا خلق چنان زی که قیامت نکنند
گر سلسلهٔ زلفت در دور چنان پیچددر پیچِ نماز خود دوزخ به دعا خواهم
شاها باید کز تو دلی کم شکندلطف تو هزار لشکر غم شکند
ای جانِ جانِ جانها جان را به لطف جان دهآنی که آن آنی دل را به رحمت آن ده
ای بی خبر از یک نگه رحمت ماتا چند همی خصومت و زحمت ما
دو عالم را جزای قاتل من ده خدای منکه بس باشد همین ذوق شهادت خون بهای من
ای مانده ز بحر علم بر ساحل عیندر بحر فراغت است و بر ساحل شین
آن نیست رهِ وصل که انگاشتهایموان نیست جهان جان که پنداشتهایم
آه ازاین ذکرفسرده،چندازین فکر درازآههای آتشین و چهرههای زرد کو
چه دردست این که عشقش نام کردندوزو آشوب خاص و عام کردند
غمگین دلِ خود به دهر شاد از که کنیمچون دلبر خود خودیم یاد از که کنیم
افسانهٔ ما گرچه دراز است خوشستهرچند که عشق جانگداز است خوشست
عشقی خواهم قرین رخسارهٔ زردیاری خواهم هلاک سازندهٔ مرد
یکی برزگرک دیدم درین دشتبه خون دیدگان آلاله میکشت
نظر کن به تاریخ شاهان پیشینکه رفتند زین دیر دیرین محافل