دفتر شعر
۱۰۶ شعر در این دفتر
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافتیک موی ندانست ولی موی شکافت
گر عرض دهد سپهر اعلیفضل فضلا و فضل افضل
چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستیصورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی
چشمی دارم چو روی شیرین همه آببختی دارم چو چشم خسرو همه خواب
آشنایی خلق درد سر استمنقطع باش تا ندانندت
آن را که چار بالش عزت میسر استگو پنج نوبه زن که شهِ هفت کشور است
ای آنکه نداری به جهان هیچ نیازاندر گذر از عالم تحقیق و مجاز
در کور دلی اگرچه بی انبازمجمله چشمم به راه لطفش بازم
آدمی و بهایم از خاک استشرف آدمی به ادراک است
این دلقِ مرقع که مرا سرِ جنون استپیرایهٔ عشق است نزیبد همه کس را
منصور وقت خود منم بهر هلاکم دار کوبانگ هوالحق میزنم دیار کو دیار کو
نقص اگر دید ابوجهل نبود آن ز نبیعکس خود بود که در آینهٔ احمد دید
ای دوست ز جمله نیک و بد بگذشتمکافر بودم کنون مسلمان گشتم
ز مرده کودکِ بیدل چنان نمیترسدکه من ز دیدن این زندگان هراسانم
کلبهای کاندرو به روز و به شبجای آرام و خورد و خواب منست
ازمرگ حذر کردن دو روز روا نیستروزی که قضا باشد، روزی که قضا نیست
ای قدم ننهاده هرگز از دلِ تنگم برونحیرتی دارم که چون در هردلی جا کردهای
ای نفس گر از غبار تن پاک شویتو روح مجردی بر افلاک شوی
دوستان را غنیمتی پندارهر یکی پنج روزه مهمان است
الحذر ای غافلان زین وحشت آباد الحذرالفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیمهر درد را به گوشهٔ چشمی دوا کنیم
دانا که به رای دوستان در کار استپیوسته ز شاخِ عمر برخوردار است
حالی باری در آتشم تا چه شودخاک است همیشه مفرشم تا چه شود