دفتر شعر
۱۰۶ شعر در این دفتر
آخر دلم به آرزوی خویشتن رسیدآنچ از خدای خواسته بودم به من رسید
حسامی را ز شاهان مجازی نیست پرواییچراکز بخیههای ژنده،او هم لشکری دارد
ای باد صبا طرب فزا میآییاز طوفِ کدامین کفِ پا میآیی
مشتاق تو به هیچ جمالی نظر نکردبیمار تو ز هیچ طبیبی دوا نخواست
ماییم و پیر میکده و کنج دیر اوامید ما بدوست که داریم غیر او؟
بدل من آمدم اندر جهان سنایی رابدین دلیل پدر نام من نهاده بدیل
نه لایق مسجدم نه در خورد کنشتایزد یارب گل مرا از چه سرشت
حسن تو فزونست به گردت گردمیا درد تو کش به خون دل پروردم
از ازل تا به ابد بینش هر بیناییهمه یک بینش و در پردهٔ بینایی تست
مرا به تجربه معلوم شد در آخر حالکه قدر مرد به علم است وقدر علم به مال
بی تو از شعلهٔ آه دلِ دیوانهٔ ماسیل دودی شد و برخاست ز ویرانهٔ ما
چهل سال هر روز عقل آزمودکه تعطیل روزیش روزی نبود
یارب این درد چه درد است که درمانش نیستوین چه اندوه و ملال است که پایانش نیست
چو رسی به طور سینا ارنی مگوی و بگذرکه نیرزد این تمنا به جواب لن ترانی
با چرخ ستیزه، با فلک جنگ مکندر زخمهٔ دهر ناله چون چنگ مکن
مرد آزاده به گیتی نکند میل سه کارتا همه عمر ز آفت به سلامت باشد
سلطان به جهان پرده سرایی زد و رفتدرویش به دهر پشت پایی زد و رفت
طلب کردن علم از آنست فرضکه بی علم کس را به حق راه نیست
در عالم بی وفا دویدیدم بسیبیچارهتر از خویش ندیدیم کسی
در جستن جام جم جهان پیمودمروزی ننشستم و شبی نغنودم
ترک جوشی کردهام من نیم خاماز حکیمِ غزنوی بشنو تمام
تا کی ز گردش فلک آبگینه رنگبر آبگینه خانهٔ طاعت زنیم سنگ
با بدان کم نشین که صحبتِ بدگرچه پاکی ترا پلید کند
وَإنِّی فِی الظَّلامِ رأَیْتُ ضَوْءٌکَأَنَّ اللَّیْلَ زُیِّنَ بِالنَّهارِ