دفتر شعر
۱۰۶ شعر در این دفتر
عالمی غرق تحیر به لب بحر وجوددیده بر موج و کسی را خبر از دریا نیست
ای حسن ترا به هر مقامی نامیوی از تو به هر دل شدهای پیغامی
ز هم نمیگسلد رشتهٔ نظارهٔ منبه عمر خود نکنم غیر یک نگاه ترا
در دولت و محنت جهان هست زوالدُرّ صاف تو گر دُرد در افکنده منال
از تقاضای وصالش خامشیماین خموشی هم تقاضایی خوش است
نظر به جانب او بی نظر توان کردنحجاب چهرهٔ عشّاق عین بینایی است
اگرچه طاعت این شیخکان سالوس استکه جوش و ولوله در جان انس و جان انداخت
آنان که ره دوست گزیدند همهدر کوی شهادت آرمیدند همه
ای آتش عشق یار دلسوزی کنوی باد هواش آتش افروزی کن
گر دهدت روزگار دست و زبان زینهاردست درازی مجو چیره زبانی مکن
در عشق بسی سؤال باشدکو را نبود جواب هرگز
در کوچهٔ عاشقی به پیمان درستمیگفت به من اهل دلی روز نخست
گیتی که اولش عدم و آخرش فناستدر حق وی گمان ثبات و بقا خطاست
تا تویی در میانه خالی نیستچهرهٔ وحدت از غبار شکی
به جستجوی نیابد کسی مراد ولیککسی مراد بیابد که جستجو دارد
به طاعت کوش اگر عشق بلانگیز میخواهیمتاعی جمع کن شاید که غارتگر شود پیدا
منمستوبدحالاینچنین یارب چه خواهدگفتنمگر پاکدامانی بدین آلوده دامان بگذرد
من رند بی سر و پا ز غم تو غم ندارمز غم تو آن چنانم که غم تو هم ندارم
زِدْنِی بِفَرْطِ الْحُبِّ فِیْکَ تَحَیُّراوَارْحَمْحَشَاً بِلَظَی هَوَاکَ تَسَعُّرا
تَجَلَّی لی الَّمحْبُوبُ مِنْکُلِّ وِجْهَةِفَشَاهَدْتُهُ فِی کُلِّ مَعنّی وَصُورَةِ
بی تو نفسی قرار و آرامم نیستبی نام تو ذات و صفت و نامم نیست
جهان را بلندی و پستی توییندانم چهای هرچه هستی تویی
روز ندانم چگونه شب کند آن کسکز تو امید شب وصال ندارد
آنکهمست جانان نیست عارف ار بود عام استهرکه نیستش ذوقی شعلهگربود خام است