دفتر شعر
۱۰۶ شعر در این دفتر
مطلب ما دیگرومقصودموسی دیگراستعاشقان را با نظربازان نماند کارها
گر چشم گشایم به جمال توخوش استور دیده ببندم به خیال تو خوش است
فانی شو و اقلیم بقا آر به دستدر دوست کسی رسید کز خویش برست
گفتهای بیدار باید عاشق دیدار ماپاس این حرف تو دارد دیدهٔ بیدار ما
می از خم معرفت چشیدن مشکلوز هستی خویشتن بریدن مشکل
نِهایَةُ إقْدامِ الْعُقُولِ عِقْالُوَأَکْثَرُ سَعْی العالَمینَ ضَلالُ
تسلیم به راه عشق جان یافتن استمعشوق لطیف را نهان یافتن است
منظور یقین دو حالت است از اشیاهر لحظه وجود دگر و حکم بقا
گر جانب مسجد گذرم ور طرف دیرهر جا که روم میلِ دلم سویِ تو باشد
آخر بکند فلک شمار من و توباز اندازد به حشر کار من و تو
این عرصه که گفت خوش جهانی استخاکش بر سر که خاکدانی است
از چهرهٔ عاشقانهام زر باردوز چشم ترم همیشه آذر بارد
ز کار آخرت آن را خبر تواند بودکه زنده بر پل مرگش گذر تواند بود
کرّوبیان چو نالهٔ من گوش میکنندتسبیح ذکر خویش فراموش میکنند
چون که خوشیهای دهر باقی و پاینده نیستاز خوشیاش خوشدلی هیچ خوشاینده نیست
شد عارف و عامی همه را عار از منبدنامی بت پرست و دیندار ازمن
باید غم عشق او ترا خو باشدگر دست دهد غمش چه نیکو باشد
گر نسبتم به سنجر و سلجوق میکنندهستم شهی که خواجه و مخدوم سنجرم
رو در صف دوستان ما باش مترسخاک ره آستان ما باش مترس
گر فلک یک صبحدم بامن گران باشدسرششام بیرون میروم چون آفتاب از کشورش
چون آینهام هست همه چیز ولیکناز هرچه بپرسی همه را هیچ جوابست
به چشم نهان بین نهانِ جهان راکه چشم عیان بین نبیند نهان را
منم آنکه خدمتِ تو کنم و نمیتوانمتویی آنکه چارهٔ من نکنی و میتوانی
عشق تو نهالیست که خواری ثمر اوستمن خاری از آن بادیهام کاین شجرِ اوست