دفتر شعر
۱۰۶ شعر در این دفتر
کشتهٔ لعل لبت کی کند اندیشه ز مرگکزدم روح قدس زنده به جان دگراست
نبینی روی دل تاروی دل دراین و آن بینینیابی خویش را تا خویشتن رادر میان بینی
بگو منصور از زندان اناالحق گو برون آیدکه دین عشق ظاهرگشت و باطل کردمذهبها
تا درنگری نه سرو مانده است و نه بیدنه خار هوس نه گلستان امید
از هیچ کس بجز دو زبانی ندیدهامخلق زمانه را همه گویی زبان یکی است
واحد که به کوی دوست منزل داردغم نیست اگر غم تو در دل دارد
معشوقه وصال جاودانت ندهدره جانب خویش رایگانت ندهد
ذوق وصلی که عاشقان تراستهمه آسایش جهان ارزد
چنان ازپا فکند امروزم ازرفتار وقامت همکه فردا برنخیزم بلکه فردای قیامت هم
گفتی که بگو مشکل خود تا بگشایمگفتن نتوانم به کسی مشکلم این است