دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
فَلمَّا اسْتَبانَ الصُّبحُ ادْرَجَ ضوئُهُباَنوارِهِ اَنوارَ ضَوءِ الکَواکبِ
تا جام جهان نمای در دست منستاز روی خرد چرخ برین پست منست
تا مرد ز خود فانی مطلق نشوداثبات به نفی او محقق نشود
در نور مقدسش چو گشتم پنهانوز حد مکان گذشتم ای جان جهان
از نقد وجود من هدف سازی توبس ناوک قهر در من اندازی تو
عاشق چو بعاشقی پدید آرایداز عالم خود بسوی دلدار آید
چون نیست بسی فایده اندر بودتآن به که باصل خود همی باز شوی
اول از او بد این حکایت عشقبس مگو عشق را بدایت نیست
عاشق طلبد جمال تا بگدازددر هستی او لطیفۀ پردازد
گر باد صبا بر سر زلفت گرددبر باد صبا عاشق تو رشگ برد
خواهم که زسرّعشق آگاه شومبیخود بروم بنزد دلخواه شوم
رو دل بکسی ده که نمیرد با تواز درد فراق او نگریی باری
خوناب از آن همی ببارد چشممکاهلیّت دیدنت ندارد چشمم
در آینه گر عکس جمالت بیندبا ناز و کرشمه و دلالت بیند
دیدم اندر مدار کار آنگاهسرّهستی و نیستی ناگاه
اول چو مرا عشق تو در کار آوردبا بانگ وخروش بر دربار آورد
او بر سر قتل و من در او حیرانمکان راندن تیغش چه نکو میراند
اَلْوَجْدُ یُطْرِبُ مَنْ فی الْوَجْدِ راحَتَهُوَالْوَجْدُ عِنْدَ وُجُودُ الْحَقِّ مَفْقُودٌ
بیچاره دلم خلعت دیدار بخواستاز هر دو جهان نعرۀ انکار بخاست
تو گدائی دور باش از پادشاهورنه بر جان تو آید دور باش