دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
یَوْمُ الْفَراقِ مِنَ الْقِیامَةِ اَهْوَلُوَالْمَوْتُ مِنْ فَقْدِ الْاَحِبَّةِ اسْهلُ
تا دیده کم جان و دل و تن نگرفتدر دیده خیال دوست مسکن نگرفت
غیرت آمد بر دلم زد دور باشیعنی ای نااهل ازین در دور باش
معشوقه چو خورشید گزینی ای دلاو بر فلک و تو بر زمینی ای دل
عَجَبا لِلْمُحِبِّ کَیْفَ یَنامُکلُّ نَومٍ عَلَی المُحِّب حَرامٌ
رَاَیْتُ سرّورقَلبی فی مَنامیفَاحْببتُ التنعُسَ وَالمَناما
ای دل چو بجست و جوی و خواری و نیازوز زاری و بیداری و شبهای دراز
خواهم که مرا خود غم او خو باشدگر دست دهد غمش چه نیکو باشد
در جام نیاید ای پسر بحراین عشوه مخر که بیشمار است
تا جان دارم عشق تو در جان دارموز خلق جهان بجمله پنهان دارم
برسر کویت بسی کشته و مرده ولیکشته نیابد قصاص مرده نیابد کفن
گر من کشمت دم مزن و باک مدارچون من ویت کشتۀ عشق خویشم
گفتم که دلم گفت کبابی کم گیرگفتم چشمم گفت سرابی کم گیر
در معرکه یلان تو سربازگر عاشق صادق تو سرباز
در بادیه گر هیچ سفر خواهی کردبر آتش عاشقی گذر خواهی کرد
یا تاج وصال دوست بر سر بنهدیا در ره جست و جوی او سر بنهد
از عشق دلا کسی بجائی نرسدکو را ز وجود خود بلائی نرسد
واقف شوی ای پسر بر اسرار غمشگرهیچ گذر کنی ببازار غمش
عشقست که دلیل راحت جان منستدر هستی او قوت ارکان منست