دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
اذا قُلْتُ ما اَذْنَبْتُ قالَتْ مُجیبَةٌوُجُودُکَ ذَنْبٌ لایُقاسُ بِهِ ذَنْبٌ
من پادشهی شوم به پیدا و نهانگر حاصل من تو باشی ای جان جهان
گفتم جانم گفت برماش طلبگفتم که دلم گفت همانجاش طلب
از هستی خود اگر گهی دور شویبر لشگر بیخودی تو منصور شوی
چون دیده شوی مراو پس دیده شویبیننده تو باشی ای نکوروخود را
گفتم که ز رخ پردۀ عزت برداربسیار ببین منتظر آن دیدار
دردیدۀ من درآی تا خود بینیکین دیدۀ من سرای دیدار تو نیست
او را که ز تو مراد هستی باشداو را نه مراد خودپرستی باشد
اَدعُوکَ غُلامی ظاهرِاًوَاَکُونُ فی سِرّی غُلامَکَ
بر لشکر عشق آنکه منصور بوداز دید وجود خویش مهجور بود
جان و دل و دیدهام ببازار غمتواللّه که بحبۀ نیرزد ای جان
ای آنکه بلطف خود کنی درمانممگذار مرا بمن که اندر مانم
در تو نگرم ز خود برون باید شددر دست ستمهات زبون باید شد
در عشق زدرد جان و از سوزش دلاز خوبیت ای نگار آگاه نیم
ابجد عشقت چو بیاموختمپیرهن محنت و غم دوختم
بردار تعدد و تکثرتا وحدت او پدید گردد
آن معنی قدسی که او رامفتون جمال خویش کرده است
اول از او بداین حکایت عشقپس بگو عشق را بدایت نیست