دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
او بر سر قتل و من در او حیرانمکان راندن تیغش چه نکو میراند
آن شب که مرا ازتو خیالی باشدبنگر که مرا در آن چه حالی باشد
ملکست محبت تو و خلقیست منتظراین کاردولتست کنون تا کرا رسد
کشتگان خنجر تسلیم راهر زمان از غیب جانی دیگرست
لَها مُقْلَتا ریمِ فَلَوْ نَظَرَتْ بِهااِلی عابدِ قَد قام لِلّهِ وَابْتَهَلَ
اَلقَلْبُ یَحْسُدْ عَیْنی لَذَّةَ النَّظَرِوَالعَینُ یَحْسُدُ قَلْبی لذَّةَ الفِکرِ
کَاَهْلِ النّارِ کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودٌاعُیدَتْ لِلشَّفاءِ لَهُمْ جُلوُدُ
تن درمیده بسوزش ای عاشق مستچون با تو خطاب او ز آتش بودست
گفت خوبان چو پرده برگیرندعاشقان پیششان چنین میرند
شب نیست که یاد تو دلم خون نکندوز گریه دو چشم من چو جیحون نکند
بار دگر پیر ما خرقه بزنار دادزهد نود ساله را بردو بکفار داد
در نقطه اگر سر سخن میبینیاز حرف مقدس آنچه خواهی میگو
گر تخم برنگ تخم اول باشدبس نامۀ عشق ما مطول باشد
جنگ سلطانیست اینجا تیرباران چشم دارکان عروسیها بود کانجا شکر باران شود
در عشق اگر نیست شوی هست شویدر عقل اگر هست شوی پست شوی
اِذا قُلْتُ ما اَذْنَبْتُ قالتْ مُجیبةًوُجُودُکَ ذَنْبٌ لایُقاسٌ بِه ذَنْبٌ
ای خواجه مزن تو اندرین راه قدمتا هستی خود نیست نبینی هر دم
گفتم که مگر محرم اسرار آیمبا دولت وصل بر در یار آیم