دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
با تو دل مسجدست و بی تو کنشتبی تو دل دوزخست و با تو بهشت
گر بحر پر آتش است از شوق تو منخواهم که وجود خود در آن اندازم
خون جگرم ز راه دیدهای دوست ببین که چون روان شد
عَجِبْتُ لِمَنْ یَقوُلُ ذَکَرْتُ رَبّیفَهَلْ اَنّی فَاَذْکُرُ مانَسیتُ
بنده جائی رسد که محو شودبعد از آن کار جز خدائی نیست
او از مرتبه خویش نگردد لیکنعاشق بود و عشق در او صف بود
از عشق همی هلاک عاشق باشدمعشوق اگر چند موافق باشد
اَلا فأسقنی خَمراً وَقُلْ لی هِیَ الْخَمْرُوَلاتَسقنی سِرّاً اذا اَمْکَنَ الْجَهْرُ
چون خانه زغیر خویشتن خالی دیددر صفۀ دل درآمد و خوش بنشست
من با تو همی نرد خطر خواهم باختهرچند بری همی دگر خواهم باخت
تُدْعی غُلامی ظاهِراًوَاَکونُ فی سِریّ غُلامُکَ
لطفی بکن از راه وجودم بردارتا زحمت تو ز راه من کم گردد
موقوف بجان اگر بمانی مانیزیرا که چو در عالم جانی جانی
تا جان دارم غم تو در جان دارمو اندوه تو از دو دیده پنهان دارم
نی مایۀ عشقت ای دل افروز کم استوان درد که دی بود نه امروز کم است
اِذا طَلَعَ الصّباحُ لِنَجْم راحٍتَساوی فیهِ سَکْرانٌ وَصاحٍ
یک چیز ای برادر گر عشق رهبر آیدمحبوب جان عاشق چون خیر محض باشد
در آینۀ عشق همی دار نظرتا بو که درو عکس جمالش بینی
حیرت اندر حیرت است و بستگی در بستگیگه یقین گردد گمان و گه گمان گردد یقین