دفتر شعر
۱۱۰ شعر در این دفتر
مه روی بتا دوش ببامت بودمگفتی دزد است دزد نبد من بودم
لِتَعْجَلْعَلی اُمٍّ عَلَیْکَ حَفِیَّةتَنُوحُ وَ تَبْکِی مِنْفراقِکَ دائِباً
تَقَشع غَیم الهجر عَن قمرِ الحُبّو اَشْرَقَ نُورُ الصُّبْحِ فِی ظُلمَةِ الْعَتبِ
اشتربانرا سرد نباید گفتناو را چو خوش است غریبی و شب رفتن
من گبر بدم کنون مسلمان گشتمبد عهد بدم کنون بفرمان گشتم
آواز درآمد بنگر یارمنستمن خود دانم کرا غم کار منست
مرغی بسر کوه نشست و برخاستبنگر کی از آن کوه چه افزود و چه کاست