دفتر شعر
۳۶۲ شعر در این دفتر
بخ بخ ار فاروق ثانی را کنم مدحت به جانکاجتهاد حیدری رای مُصیبش یافتم
آرزو بود نعمتم لیکناز خسانِ زَمَن نپذرفتم
پسر داشتم چون بلند آفتابیز ناگه به تاری مغاکش سپردم
از عزیزان سؤال دل کردمهیچ شافی جواب نشنیدم
جمال شاه سخا بود و بود تاج سرموحید گنج هنر بود و بود عم به سرم
آن به من میرسد ز سختی و رنجکه به جان مرگ را خریدارم
در دهر سیه سپیدم افکندبخت سیه سپید کارم
فرزند بمرد و مقتدا همماتم ز پی کدام دارم
برد بیرون مرا ز ظلمت شکاین چراغِ یقین که من دارم
دلی داشتم وقتی، اکنون ندارمچه پرسی ز من حال دل چون ندارم
غم عمری که شد چرا نخورمغم روزی ابلهانه خورم
رفیقا شناسی که من ز اهل شرواننه از بیم جان در شما میگریزم
نه سیل است طوفان نوح است ویحکمن از نوح طوفان سخا میگریزم
فلک خاک در میر است و من هماز آن مدحش به آب زر نویسم
من این دو لفظ مثل سازم از کلام عوامبه قوت آنکه ز هر شوخ چشمم آید خشم
با دلم چشم از نهان میگفت کز مرگ عمادتا کی آب چشم پالائی که بردی آب چشم
منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون رانداز آنکه دست حوادث زده است بر دل ریشم
چون جاه پدید آرد دشمن که بد اندیشدپس جاه بتر دشمن زو نیکتر اندیشم
خواجه بد گویدم معاذاللهکه به بد گفتنش سخن رانم
من که خاقانیم به هیچ بدیبد نخواهم که اوست یزدانم
بر درد دل دوا چه بود تا من آن کنمگویند صبر کن، نه همانا من آن کنم
هست او سیاه چرده و من هم سپید سربا یار، من موافقه زین باب میکنم
آنچه افتاد چند بار مراپند نگرفتم ای فلان که منم
به خدائی که در خدائی اوهیچگونه ریا نمیبینم