دفتر شعر
۳۶۲ شعر در این دفتر
منکوب طبعم آوخ و منکوس طالعمبر عالم سبک سر از آن سر گران بوم
دی فرد و خفته بخت سوی ارمن آمدمامروز جفت نعمت بسیار میروم
خاقانیا نجات مخواه و شفا مبینکهآرَد شفات علت و زاید نجات، بیم
این غَر غَرچه جغد دمن استنیست او را چو همای اصل کریم
چشم خونین همه شب قامت شب پیمایمتا ز خونین جگرش لعل قبا آرایم
خواجه بر من درِ نیکی دربستچه کنم لب به بدی نگشایم
کو نُزل عاشقان که به منزل رسیدهایمجان نورهان دهیم که نادیده دیدهایم
ز کام نهنگان برون آمدیمز غرقاب دریای خون آمدیم
وقت آن است کز این دار فنا درگذریمکاروان رفته و ما بر سر راه سفریم
در دو عالم کار ما داریم کز غم فارغیمالصبوح ای دل که از کار دو عالم فارغیم
تا حضرت عشق را ندیمیمدر کوی قلندران مقیمیم
هر که را من به مهر خواندم دوستچون دگر کس شناخت شد دشمن
بر اصفهان گذشتن من بود یک زماندر وی شدن همان و برون آمدن همان
دبیران را منم استاد و میران را منم قُدوهمرا هم قُدوه هم استاد عزالدین بوعمران
یک روز بپرسید منوچهر ز سالارکهاندر همه عالم چه به ای سام نریمان
ز آل غانم اگرچه نفعی نیستباری آسودهاند عالمیان
از کمال توست خاقانی نه از نقصان که دهراز نهان آب رخت خواهد به عمدا ریختن
منم سرآمد دوران که طبع من داندچهار جوی جنان از پی جهان کندن
یارب ز حال محنت خاقانی آگهیدر حال او به عین عنایت نگاه کن
خیره کشا، بد کنشا، ظالما!این همه نیکان مکش و بد مکن
تا ز شروان دورم اعدا راست آسایش چنانکاصدقا را بود در نزدیکی آرایش ز من
شب رحیل چو کردم وداع شروان رادریغ حاصل من بود و درد حصهٔ من
منم که همچو کمان دستمال ترکانمهمه ز غمزه خدنگ آخته به کینهٔ من
کمین گشادن دهر و کمان کشیدن چرخبرای چیست ندانی، برای کینهٔ من