دفتر شعر
۳۶۲ شعر در این دفتر
قسم تو ریاست از ریاستاسمی است شریف و معنیی دون
خواجه موشی است زیر بر به کمینگربه چشم و پلنگ خشم از کین
زین کلک من که سحر طرازی است راستیندست زمانه راست طرازی بر آستین
لوریی گفت مرا در عرفاتکه می و بنگ نگیرم پس از این
به نسبت از تو پیمبر بنازد ای سیدکه از بقا نسب ذات توست حاصل ازو
خوان خسرو فلک مثال و در اوآفتابی است ده هلال بر او
ای پور ز خاقانی اگر پند پذیریزین پس نشود عالم خاک آبخور تو
خواجه بر استر رومی خر مصری میدیدگفتم از صد خر مصری است به آن دُلدُل تو
زری که نقد جوانی است گم شد از کف عمردر این سراچهٔ خاکی که دل خرابم ازو
عطسهٔ سحر حلال من فلکی بودبود به ده فن ز راز نُه فلک آگاه
آبم ببرد بخت، بخ ای خفته بخت بخنانم نداد چرخ، زهی سفله چرخ زه
من که خاقانیم این مایه صفا یافتهامکه به دل در حق بدخواه شدم نیکی خواه
گنج عمری داشتی خاقانیاکم کم از گنج تو کم شد آه آه
دبیر ما به صفت روبه است گوا دم اوبلی هر آینه روباه را دم است گواه
ای بلخیَک سَقَط چه فرستی به شهر ماچندین سُقاطهٔ هوس افزای عقل کاه
دیده از کار جهان دربسته بهراه همت زین و آن دربسته به
زهی عقد فرهنگیان را میانهمیان پیشت اصحاب فرهنگ بسته
راز دارم مرا ز دست مدهبیخودان را به خودپرست مده
بر در خواجه از تظلم خلقبشنو آن نالهٔ پراکنده
زهر است مرا غذای هر روزهزین کاسهٔ سرنگون پیروزه
هرچه امن و فراغت است و کفافیافت خاقانی از جهان هر سه
ای چرخ لاجوردی بس بوالعجب نمائیکآیینهٔ خسان را زنگارها زدائی
تو همه کاخ طرب سازی و خاقانی رادر همه تبریز اندهکدهای بینم جای
پسر، خاندان را بود خانهدارچو جان پدر شد به دیگر سرای