دفتر شعر
۳۶۲ شعر در این دفتر
نیک مردی کجاست خاقانیکه در او درد مردمی یابی
اهل دلی ز اهل روزگار نیابیانس طلب چون کنی که یار نیابی
مدح کریمان کنم، چرا نکنم لیکقدْح لئیمان مرا شعار نیابی
سر انگشت میرزد بیبیبر من انگشت میگزد بیبی
گر به دل آزاد بودمی چه غمستیعقدهٔ سودا گشودمی چه غمستی
کوهکن در عشق شیرین غیرتی گر داشتینقش شیرین را به چشم دیگران نگذاشتی
یک مشت خاکی ارچه دربند کاخ و کوخیبرگ از خدا طلب کن بگذار شاخ و شوخی
گفتی که سپاس کس مبر بیشکز دهر به بخت نیک زادی
ای جهان داوری که دوران راعهد نامهٔ بقا فرستادی
اَبَر دستا ز بحر جود مراعنبر دُر ثمن فرستادی
نیست در موکب جهان مردینیست بر گلبن فلک وردی
پاکا ملکا قدّ فلک راجز بهر سجود خم نکردی
طبع روشن داشت خاقانی، حوادث تیره کردور نکردی، خاطر او نور پیوند آمدی
اگر معزی و جاحظ به روزگار منندیبه نظم و نثر همانا که پیشکار منندی
گر دیده یک اهل دیده بودیدل مژده پذیر دیده بودی
چون یوسف سپهر چهارم ز چاه دیآمد به دلو در طلب تخت مشتری
آفاق زیر خاتم خوارزم شاهی اَستمانا ز بخت یافت نگین پیمبری
کیست ز اهل زمانه خاقانیکه تو اهل وفاش پنداری
رو که سوی راستی بسیج نداریمایه به جز طبع پیچ پیچ نداری
به تعریض گفتی که خاقانیاچه خوش داشت نظم روان عنصری
صدرا تو را جلالت اسکندر است لیکخضری که آب علم ز بحر یقین خوری
رضیت بما قسم الله لیو فوضت امری الی حالقی
شاعر مُفلِق منم، خوان معانی مراستریزه خور خوان من عنصری و رودکی
بس کن از سودای خوبان داشتن خاقانیاکز سر سودا خرد را در سر آرد خیرگی