دفتر شعر
۳۶۲ شعر در این دفتر
ای باغ داد و بیضهٔ بغداد مرحبادورانگه سپهر و سفرگاه انجمی
دی شبانگه به غلط تا به لب دجله شدمباجگه دیدم و نظاره بتان حرمی
ای بزم تو فروخته رایات خرمیدر شان عهدت آمده آیات محکمی
چراغ کیان کشته شد کاش منبه مرگش چراغ سخن کشتمی
خاقانیا! مسیح دما! زین خراس دهرنانت جوین چراست سخنهات گندمی
باور نکردمی که رسد کوه سوی کوهمردم رسد به مردم، باور بکردمی
گر از غم خلاصی طلب کردمیهم از نای نوشی سبب کردمی
عالمی بس دیو رای است ارنه مننام حور مه نقابش کردمی
اهل بایستی که جان افشاندمیدامن از اهل جهان افشاندمی
چشمهٔ خون ز دلم شیفتهتر کس را نیخون شو ای چشم که این سوز جگر کس را نی
رشیدکا ز تهی مغزی و سبک خردیبه زیر پوست همی دان که بس گران جانی
گویند کز تبی ملک الشرق درگذشتای قهر زهردار الهی چنین کنی
صانعا شکر تو واجب شمرمکه وجود همه ممکن تو کنی
ز آب سخن بحر ارجیش را منمدد میدهم تا تو تاثیر بینی
اهل بغداد را زنان بینیطبقات طبقزنان بینی
خاقانیا فرو خوان اسرار آفرینشاز نقش هر جمادی کو را روان نبینی
آب شهوت مریز خاقانیدست ازین آب هم به آب بشوی
صبح کرم و وفا فرو شدخاقانی ازین دو جنس کم جوی
مِرفَق دهم به حضرت صاحب قصیدهایخوشتر ز اشک مریمی و باد عیسوی
می تا خط جام آر به رنگ لب دلجویکز سبزه خط سبزه برآورد لب جوی
خاقانیا ز خدمت شاهان کران طلبتا از میان موج سیاست برون شوی
خاقانی است بلبل عنقا سخن ولیعنقاست کبک هم صفت اوش چون نهی
بس کن خاقانیا ز مدحت دونانتا ز سگان جان شیر شرزه نجویی
اِی ظُلْمِ تو، مُخَرِّبِ مُلْکِ یَزیدیانلاف اَز عَلْی مَزَن که یَزیدِ دوم تویی